بایگانی ماهیانه: آوریل 2020

ارنِست میلر هِمینگوی

ارنِست میلر هِمینگوی

ارنِست میلر هِمینگوی

ارنِست میلر هِمینگوی       (زاده ۲۱ ژوئیه ۱۸۹۹ درگذشت ۲ ژوئیه ۱۹۶۱) از نویسندگان برجسته معاصر ایالات متحده آمریکا و برنده جایزه نوبل ادبیات است. وی از پایه‌گذاران یکی از تأثیرگذارترین انواع ادبی، موسوم به «وقایع‌نگاری ادبی» شناخته می‌شود.

ارنست همینگوی در اوک پارک ایالت ایلینوی متولد شد. پدرش کلارنس یک پزشک و مادرش گریس معلم پیانو و آواز بود. ارنست تابستان‌ها را به همراه خانواده‌اش در شمال میشیگان به سر می‌برد و در همان‌جا بود که او متوجّه علاقه شدید خود به ماهیگیری شد.

او پس از اتمام دوره دبیرستان، در سال ۱۹۱۷ برای مدّتی در کانزاس‌سیتی به عنوان گزارشگر گاهنامه استار مشغول به کار شد. در جنگ جهانی اول او داوطلب خدمت در ارتش شد امّا ضعف بینایی او را از این کار بازداشت در عوض به عنوان راننده آمبولانس صلیب سرخ در نزدیکی جبهه ایتالیا به خدمت گرفته شد. در ۸ ژوئیه ۱۹۱۸ مجروح شد و ماه‌ها در بیمارستان بستری بود.

در بازگشتش به ایالت متحده مردم شهر و محله‌اش در اوک پارک از او مانند قهرمانان استقبال کردند. ارنست کار خبرنگاری را از سر گرفت. در پاریس ارنست برای تورنتو استار مشغول به کار شد. آن‌ها همچنان برای گذران زندگی از سهم ارث پدری هدلی استفاده می‌کردند و ارنست به کار داستان‌نویسی نیز می‌پرداخت. طیّ همین دوران یعنی بین سال‌های ۱۹۲۱ تا ۱۹۲۶ بود که او در مقام یک نویسنده به شهرت رسید.

سبک ویژه او در نوشتن او را نویسنده‌ای بی‌همتا و بسیار تأثیرگذار کرده بود. در سال ۱۹۲۵ نخستین رشته داستان‌های کوتاهش، در زمانه ما، منتشر شد که به خوبی گویای سبک خاص او بود. خاطراتش از آن دوران که پس از مرگ او در سال ۱۹۶۴ با عنوان «عید متغیر» انتشار یافت، برداشتی شخصی و بی‌نظیر از نویسندگان، هنرمندان، فرهنگ و شیوه زندگی در پاریس دهه ۱۹۲۰ است.

ارنست و هدلی در اکتبر ۱۹۲۳ صاحب یک فرزند پسر شدند و نام او را جان گذاشتند (با نام مستعار بامبی). این خانواده جوان به مکان‌های زیادی از اروپا به ویژه اروپای مرکزی سفر می‌کردند و در زمستان‌ها به اسکی می‌پرداختند. در تابستان‌ها برای شرکت در جشنواره سن فرمین در پامپلونا به اسپانیا سفر می‌کردند که اولین سفرشان در تابستان ۱۹۲۳ بود. در سال ۱۹۲۶ اولین رمان او بر پایه تجربه‌های بدست آمده‌اش از اسپانیا با نام «خورشید هم طلوع می‌کند» به چاپ رسید.

ارنست همینگوی بیشتر عمرش سرگرم ماجراجویی بود. از زخمی‌شدن در ایتالیا بر اثر اصابت ۲۰۰ تکه ترکش گلوله نیروهای اتریشی در خلال جنگ جهانی اول تا شرکت در خط مقدم جبهه‌های جنگ داخلی اسپانیا یا سفرهای توریستی به حیات‌وحش آفریقا تا ماهی‌گیری و شکار حیوانات وحشی و زندگی در کوبا. سرانجام نیز با اسلحه شکاری خودکشی کرد.

زندگی خصوصی

در سال ۱۹۲۱ با هدلی ریچاردسن اهل سن لوییز آشنا و عاشق او شد. آنها با هم ازدواج کردند و بنا بر توصیه شروود اندرسن برای شروع زندگی، پاریسرا انتخاب کردند.

در سال ۱۹۲۶ ارنست همینگوی با پائولین فایفر ثروتمند دیدار کرد و این آشنایی ازدواج اول او را به جدایی کشاند. ارنست و پائولین در سال ۱۹۲۷ با یکدیگر ازدواج کردند و صاحب دو پسر شدند. پاتریک در سال ۱۹۲۸ و گرگوری درسال ۱۹۳۱ به دنیا آمد. او در همان دوران زندگی‌اش با پائولین خانه‌ای در شهر کی وست فلوریدا خرید.

در اواخر دهه ۱۹۳۰ همینگوی عاشق زنی روزنامه‌نگار و نویسنده به نام مارتا گلهورن شد و در سال ۱۹۴۰ با او ازدواج کرد. ارنست، «فینکا ویخی‌یا» (Finca Vigía) را در کوبا خرید. در سال ۱۹۴۴ با ماری ولش ملاقات کرد و این بار دلباخته او شد، از مارتا در سال ۱۹۴۵ جدا شد و در ۱۹۴۶ با ماری ازدواج کرد.

پیرمرد و دریا

نوشتار اصلیپیرمرد و دریا

از مهم‌ترین رمان‌های همینگوی پیرمرد و دریا است که جایزه نوبل را برایش به ارمغان آورد . با آفرینش سانتیاگو قهرمان پیرمرد و دریا، همینگوی به مرتبه تازه‌ای از آگاهی می‌رسد. پیش از این او از ضعف و زخم پذیری آدم‌های سرسخت سخن می‌گفت اکنون از سرسختی یک پیرمرد ضعیف سخن می‌گوید، پیش از این قهرمان او روشنفکر حساسی بود که از جنگ می‌گریخت اکنون قهرمانش ماهیگیر ساده‌ای است که هر روز به جنگ طبیعت می‌رود، پیش از این قهرمان او می‌کوشید فکرش را نکند و احساسات خود را بروز ندهد اکنون سانتیاگو مدام فکر می‌کند و حتی با دریا و پرنده و ماهی حرف می‌زند. بدین ترتیب کمابیش همه مشخصات قهرمان همینگوی وارونه می‌گردد، مرتبه تازه آگاهی نویسنده نفی کامل مراتب پیشین است. صید ماهی می‌توانست پاداشی باشد برای آن همه تلاش، مبارزه و تحمل درد، اما وقتی سانتیاگو توجه خود را از شور و حال به دام انداختن ماهی منحرف کرده و به طمع و منافع مادی (فروش ماهی در بازار) متمرکز می‌کند، شانس و اقبال از وی روی برمی‌گردانند چرا که دریا طمع کاری را پاداش نمی‌دهد.

جلوه‌هایی از زندگی شخصی

ارنست همینگوی پس از بازگشت از آفریقا در سال ۱۹۳۴، به بروکلین در شهر نیویورک رفت و برای خودش قایقی خرید و اسمش را «پیلار» گذاشت.

ارنست همینگوی به مدت یازده سال گربه‌ای به نام «عمو ویلی» داشت. او در تاریخ ۲۲ فوریه ۱۹۵۳ در نامه‌ای خطاب به یکی از دوستانش به نام جیانفرانکو ایوانچیک، توضیح می‌دهد که دو پای گربه‌اش براثر تصادف با یک ماشینِ سواری شکسته‌است. یک نفر به او پیشنهاد می‌کند که او کار حیوان را بسازد، اما همینگوی قبول نمی‌کند: «نمی‌توانستم ریسک کنم که ویل متوجه شود کسی قرار است او را بکشد…» نهایتاً وی ناگزیر تفنگش را این‌بار رو به سوی عمو ویلی گرفته و در خانه‌اش به او شلیک می‌کند.

مرگ

ارنست همینگوی در تاریخ ۲ ژوئیه ۱۹۶۱ میلادی با یکی از تفنگ‌های محبوبش، دولول ساچمه‌زنی باس‌اندکو، خودکشی کرد؛ خانواده‌اش در ابتدا اعلام کردند که ارنست مشغول تمیز کردن اسلحه بوده که تیری از آن دررفته و باعث مرگ وی شده‌است اما پس از پنج سال همسر وقتش، ماری ولش، به انجام خودکشی توسط همینگوی اعتراف کرد.

جایزه قلم همینگوی، نام جایزه معتبر ادبی است که سالانه به «نخستین کتاب یک داستان‌نویس» اهدا می‌شود.

کتابخانه و موزه جان اف. کندی، در تاریخ ۱ آوریل ۲۰۱۲ میلادی، با انتشار ۱۵ نامه چاپ نشده توسط ارنست همینگوی، گوشه‌هایی دیگر از زندگی او را عیان کرد.  این نامه‌ها که خطاب به جیانفرانکو ایوانچیک ایتالیایی نوشته شده‌اند، از تاریخ ۱۹۵۳تا ۱۹۶۰میلادی ادامه داشته‌اند. کتابخانه و موزه جان اف. کندی، این پانزده نامه را اواخر سال ۲۰۱۱ میلادی، از جیانفرانکو ایوانچیک خریداری کرد.

محمود دولت‌آبادی، شوالیه ادبیات ایران

محمود دولت‌آبادی

محمود دولت‌آبادی مرداد ۱۳۱۹ در دولت‌آباد سبزوار به دنیا آمد.

دولت‌آبادی نویسنده رمان مشهور کلیدر از آغاز مشاغل مختلفی را تجربه کرد؛ کار روی زمین، چوپانی، پادویی کفاشی، صاف کردن میخ‌های کج و بعد به عنوان وردست پدر و برادر به عنوان دنده پیچ کارگاه تخت گیوه‌کشی، دوچرخه سازی، سلمانی و…. بعدها تمام مشاغلی که او در دوران نوجوانی و جوانی خود تجربه کرد، در آثارش نمود یافت.

دولت‌آبادی سپس راهی مشهد و آنگاه تهران شد و در این دوران باز هم مشاغل دیگری نظیر حروفچین چاپخانه، سلمانی کشتارگاه، رکلاماتور برنامه‌های تأتر، سوفلور کنترلچی سینما، ویزیتور روزنامه کیهان و… را بر عهده گرفت.

در همین دوران دهه ۱۳۴۰ بود که دولت‌آبادی به صورت جدی با تئاتر آشنا شد و ۶ ماه نظری و ۶ ماه هم عملی درس تئاترخواند.

در این دوره شاگرد اول شد و پس از آن “شبهای سفید داستایوسکی” را بازی کرد و بعد “قرعه برای مرگ” اثر «واهه کاچا»؛ بازی در نمایش«اینس مندو»،  «تانیاً» نگاهی از پل اثر آرتور میلر، و بعد از آن کار در اداره برنامه‌های تئاتر بود. سپس به گروه هنر ملی پیوست که دوره پرباری برای او به شمار می‌آمد.

بازی در نمایش «شهر طلایی» تدوین «عباس جوانمرد» قصه طلسم و حریر و ماهیگیر «نوشته علی حاتمی» ضیافت و عروسک‌ها نوشته بهرام بیضایی،  سه نمایشنامه پیوسته «مرگ در پاییز» نوشته اکبر رادی و «تمام آرزوهاً نوشته» نصرت نویدی و پس از آن بازی در نمایش«راشومون»که کارگردانی آن را بعدها خود به عهده گرفت. بعدها مشارکت در انجمن تئاتر، بازی در نمایشنامه«حادثه درویشی»نوشته آرتور میلر با کارگردانی ناصر رحمانی‌نژاد چهره‌های سیمون ماشار اثر برشت با کارگردانی مشترک محسن یلفانی و سعید سلطانپور.

در سال ۱۳۵۳ مهین اسکویی، کارگردان تئاتر از او دعوت کرد که در نمایشنامه «در اعماق» اثر ماکیسم گورکی ایفای نقش کند. از سال ۱۳۴۰ تا ۱۳۵۳ تئاتر و داستان نویسی، دوشادوش هم، ذهن دولت‌آبادی را تسخیر کرده بود.

او در همین سال تئاتر را برای همیشه کنار گذاشت، اگر انتشار نمایشنامه ققنوس و یا فعالیت دولت آبادی را برای تشکیل سندیکای تئاتر در یکی دو سال بعد از انقلاب مستثنی بدانیم، دولت‌آبادی، کار منظم داستان نویسی را با انتشار «ته شب» در سال ۱۳۴۱ آغاز می‌کند که در آثار او از همان نخستین اثر تا آخرین آنها سلوک خطوط تفکری کلی نگر و نشانه‌هایی مشخص وجود دارد، همچنین تسلط‌های رشک آمیز او در فضاسازی و دیالوگ نویسی از همان آغاز کار پیداست.

 مشخصه دیگر آثار او عشق به پدر یا خاطره پدری است، ارادت به صادق هدایت، همدلی او با هدایت به رغم تفاوت نگاهشان که به خوبی در رمان سلوک وجه روشنتری به خود می‌گیرد، از دیگر مشخصه‌های آثار دولت آبادی است.

مشخصه دیگر آثار او، ندای امیدواری در عین کلافگی است و نگاه تلخ او به زندگی که این امیدواری از تربیت و آموزش روستایی او ناشی می‌شود که قناعت و صبوری ویژگی آن است و کاملاً با نگاه شهری صادق هدایت متفاوت است. مشخصه دیگری که در کارهای دولت‌آبادی بارز بود، این است که او به شرح بیرونی آدمها بیشتر رغبت نشان می‌دهد تا شرح درونی آنها، گاه به نظر می‌رسد که این آدمها درون ندارند، از بس که نویسنده به شرح بیرونی آنها پرداخته است، به قد و قامتشان به شکل و شمایلشان و خلق و خوی آنها بیش از آنکه نشان داده شود، به وصف در می آیند و از صافی ذهن و زبان راوی نویسنده عبور می‌کنند تا ماجرا سرانجام پس از آن آغاز شود. تم اصلی داستان‌های او بر دو مدار در حرکت است: روستا و شهر.

پس از «ته‌شب»، دولت‌آبادی «ادبار» را به همراه داستان‌های «بند»، «پای گلدسته امامزاده»، «هجرت سلیمان» و «سایه‌های خسته»، در مجموعه «لایه‌های بیابانی» در سال ۱۳۴۷ منتشر کرد.

داستان بعدی او «هجرت سلیمان» و «سایه‌های خسته» است که از نظر ساختار با آثاری که تا به آن روز منتشر کرده بسیار متفاوت است. در این اثر، دخالت نویسنده بسیار ناچیز است، دیالوگ و عمل داستانی ماجرا را به پیش می‌برد که نقش تأثر در آن غیر قابل انکار است. اثر بعدی دولت‌آبادی «بیابانی» است که نقطه عصیان آثار دولت‌آبادی نیز به شمار می‌رود، داستان دیگری از ناکارآمدی ساخت و ساز نوین اجتماعی. پس از آن، دولت‌آبادی اولین رمانش را تحت عنوان «سفر» به چاپ رساند. این رمان از طرح داستان محکمی برخوردار نبود.

سفر» داستان یک گره، یک بن‌بست است، داستان با یک بحران آغاز می‌شود؛ از بیکار شدن مختار و طلیعه دنیای جدید و ورود ماشین که این گرفتاری‌ها را آغاز کرده‌است. پس از آن دولت‌آبادی رمان «اوسنه بابا سبحان» را منتشر کرد که از ساخت خوبی برخوردار است. رمان با باباسبحان آغاز می‌شود و بعد عروسش شوکت و آن‌گاه پسرها صالح و مصیب و دیگر شخصیت‌ها، در شبکه‌ای منطقی از روابط اجتماعی روستا و تعاملی معقول و ناگزیر، یکی‌یکی پا به صحنه داستان می‌گذارند.

رمان بعدی دولت‌آبادی «باشبیرو» است که این اثر با آثار قبلی دولت‌آبادی تفاوت فاحشی دارد.

دولت‌آبادی داستان‌هایی دارد که پرده داستان به روی یک زن باز می‌شود. «جای خالی سلوچ» و «کلیدر» و نیز «باشبیرو» از آن جمله‌است.

پس از آن «گاواره‌بان» را می‌نویسد که رمانی کوتاه‌تر از «باشبیرو» و نه به خوبی «اوسنه بابا سبحان» است، «گاواره‌بان» نیز چون همیشه با یک بحران آغاز می‌شود.

داستان بعدی دولت‌آبادی، «مرد» است که در سال ۵۱ نوشته می‌شود ولی در سال ۵۳ به دست مخاطبان می‌رسد. داستان کوتاه نسبتاً بلندی راجع به مرد شدن یک پسر نوجوان، این نوشته مثل بقیه آثار دولت‌آبادی داستان فقر است اما داستان نکبت نیست و این درست در جهت عکس نوشته‌های نویسنده‌ای مثل چوبک است که در آن‌ها می‌توان بوی چرک و کثافت را فهمید، ولی تفاوت دولت‌آبادی با چوبک در این است که وقتی دولت‌آبادی از مردم عادی یا فرودست جامعه صحبت می‌کند نگاه او نگاهی آرمانی و حتی حماسی است. اثر بعدی او «عقیل عقیل» است. این اثر دیگر با بحران شروع نمی‌شود بلکه داستان با فاجعه آغاز می‌شود؛ زلزله! در مرکز فاجعه عقیل قرار دارد که همه کس‌اش مرده‌اند جز دخترش شهربانو، که با او به صحرا رفته بوده‌است و جز پسرش تیمور که در گناباد به سربازی رفته‌است. در «عقیل عقیل» این پدر است که پسر را گم کرده‌است اما در واقع تیمور تنها پسر عقیل نیست که همه کس و کار اوست؛ پس باز هم عقیل پدر گم کرده‌ای بیش نیست.

پس از آن «از خم چنبر» را منتشر می‌کند که بسیاری معتقدند موضوع یا ماجرا در این داستان اهمیت ندارد. اثر دیگری که از دولت‌آبادی منتشر می‌شود «دیدار بلوچ» سفرنامه کوتاهی است که شرح سفری است که دولت‌آبادی به زاهدان و آن حدود داشته‌است. سفرنامه از مشاهدات وی از زاهدان آغاز شده و بعد همراه راوی به میرجاوه و زابل هم سری میزنیم. در این اثر برخی افکار و روحیاتی که دولت‌آبادی در جابه‌جای آثارش به عنوان تفکری محوری در داستان‌هایش بروز داده‌است، در این اثر نمودی آشکار و مستقیم پیدا می‌کند. اثر بعدی او «جای خالی سلوچ» است. این داستان با غیبت سلوچ با جای خالی او آغاز می‌شود، پدر نقطه اتکا و اطمینان خانواده ناگهان نیست شده یا از بین رفته‌است.

اثر بعدی دولت‌آبادی «کلیدر» است،  رمانی در ستایش کار و زندگی و طبیعت، که خود دولت‌آبادی بارها گفته‌است “دیگر گمان نکنم که نیرو و قدرت و دل و دماغم اجازه بدهد که کاری کاملتر از کلیدر بکنم. کلیدر از جهت کمی و کیفی، کاملترین کاری است که من تصور می‌کردهام که بتوانم و شاید بشود، گفت در برخی جهات از تصور خودم هم زیادتر است.

مختصری در مورد دو شاهکار دولت آبادی : ( کلیدر ) و ( زوال کلنل )

کلیدر:

کلیدر رمانی در ستایش کار و زندگی و طبیعت، رمانی حماسی از شجاعت و مردانگی، که خود دولت‌آبادی بارها گفته‌است «دیگر گمان نکنم که نیرو و قدرت و دل و دماغم اجازه بدهد که کاری کامل‌تر از کلیدر بکنم. کلیدر از جهت کمی و کیفی، کامل‌ترین کاری است که من تصور می‌کرده‌ام که بتوانم و شاید بشود گفت. در برخی جهات از تصور خودم هم زیادتر است.»

    رمان کلیدر با ۲٬۸۳۶ صفحه بزرگ‌ترین رمان فارسی است که ده جلد و پنج مجلد قطور به چاپ رسیده‌است.

    با توجه به حجم بالای این کتاب که بالغ بر سه هزار صفحه‌است اما متن آن طوری توسط دولت‌آبادی به نگارش درآمده که از شدت جذابیت و گیرایی خواننده متوجه تورق نمی‌شود. شخصیت اول این رمان شخصی به نام (گل‌محمد) است. داستان کلیدر پیرامون زندگی گل‌محمد است.

    کلیدر، یک رمان عظیم روستایی است در ۱۰ جلد و بالغ بر ۳ هزار صفحه که او بیش از ۱۵ سال عمرش را صرف نگارش آن کرده‌است و حجیم‌ترین رمان فارسی به شمار می‌رود؛ البته گمان نمی‌رود که دوباره چنین حادثه‌هایی تکرار شود، با زبانی فخیم و حماسی و بیش از شصت شخصیت که جملگی تمام و کمال پرداخته شده‌اند.

کلیدر که «سرنوشت تراژدیک رعیت‌های ایرانی و قبایل چادرنشین را در دوره‌ای که سیاست زور حاکم است به تصویر می‌کشد» بر اساس حوادث واقعی نگاشته شده و به شرح سختی‌ها و رنج‌هایی روا رفته بر خانوادهٔ کَلمیشی می‌پردازد. کلیدر را می‌توان نقطهٔ اوج رشته آثار پیشین دولت‌آبادی به حساب آورد، که اغلب آنان داستان‌هایی کوتاه دربارهٔ مردم زجرکشیده و رنجور دهات خراسان است. مفسرین، کلیدر را نقطهٔ عطفی در تاریخ ادبیات مدرن فارسی می‌دانند؛ بدان حد که یکی از مفسرین، کلیدر را «حماسهٔ زوال» می‌خواند.

 

زوال کلنل:

زوال کلنل اثری دیگری از محمود دولت‌آبادی است که در سال‌های ابتدایی دهه ۱۹۸۰ میلادی به زبان فارسی نوشته شد،اما برای نخستین‌بار در سال ۲۰۰۹ میلادی، توسط ناشر سوئیسی به زبان آلمانی منتشر شد. رمان زوال کلنل سرگذشت افسری وطن‌دوست در ارتش شاهنشاهی ایران است که زندگی او و خانواده‌اش در مقطع انقلاب ۱۳۵۷ ایران مرور می‌شود. داستان رمان تنها در یک شبانه‌روز می‌گذرد، اما در بازگشت به گذشته مرور و تأملی عمیق در حوادث تاریخ سده اخیر ایران و تلاش مردم در رسیدن به راه جامعه‌ای مدرن و پیشرفته را منعکس می‌کند.

نشر چشمه در سال ۱۳۸۷ خورشیدی، اقدام به درخواست مجوز نشر برای این رمان کرد، ولی مقام‌های وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی از صدور مجوز خودداری کردند.

در اواخر بهمن‌ماه ۱۳۹۲، خبرهایی در برخی نشریات ایران منتشر شد مبنی بر آن‌که «سرانجام چاپ و انتشار کتاب زوال کلنل از سوی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی مجوز گرفت».

نهایتاً در تاریخ ۳۰ بهمن ۱۳۹۲، وزارت ارشاد ضمن تکذیب انتشار کتاب زوال کُلنل اعلام کرد که «تاکنون مجوزی در این خصوص از سوی اداره کل کتاب و توسعه کتاب‌خوانی صادر نشده است».

در تابستان ۱۳۹۳، نویسنده کتاب، خبر از انتشار و توزیع نسخه جعلی این کتاب توسط سودجویان بازار کتاب داد. محمود دولت‌آبادی اعلام کرد که کتاب منتشرشده در کتابفروشی‌ها، نسخه ترجمه‌شده از روی نسخه آلمانی کتاب است و نحوه ترجمه آن، کاملاً با ادبیات شناخته‌شده از جانب وی، قابل تمییز دادن است. او از طرح شکایت علیه انتشارات نشر گردون که ناشر این نسخه جعلی بوده است، خبر داد

جک لندن (جان گریفیث چنی )

جک لندن (جان گریفیث چنی )

جان گریفیث چنی ( جک لندن )      نویسنده رمان های معروفی از جمله «سپید دندان» و «آوای وحش» و «گرگ دریا» ، در ۱۸۷۶ و در شهر سانفرانسیسکو، کالیفرنیا به دنیا آمد. او فرزند نامشروع یک دختر کشاورز ولزی و یک ستاره شناس بود. جک لندن در خانواده تنگدستی در سان فرانسیسکو بدنیا آمد و در اوکلند بزرگ شد.

 او با اینکه توانست در دانشگاه پذیرفته شود، تحصیلات رسمی چندانی نداشت و هرچه آموخت، خود آموخت و بسیاری از آثار ادبی را در کتابخانه عمومی اوکلند خواند. در ۱۸۸۹ در کارخانه کنسروسازی کاری سخت و سنگین پیدا کرد. بعد با پولی که از نامادریش وام گرفت قایقی خرید و به دزدی صدف پرداخت. در ۱۸۹۳ به عنوان کارگر با یک کشتی شکار شیر دریایی به ژاپن رفت. بازگشت او با بحران اقتصادی سال ۱۸۹۳ و مبارزات کارگری همزمان شد. مدتی بی‌کار و ولگرد بود و در شهر بافلو به زندان افتاد. بعد به اوکلند بازگشت و دبیرستان را تمام کرد. خیلی دوست داشت که به دانشگاه کالیفرنیا برود و پس از سه ماه کوشش فشرده در آنجا پذیرفته شد. اما به دلیل بی‌پولی ناچار پس از یک سال دانشگاه را رها کرد.


در ۱۸۹۷ با کشتی و همراه با دیگر جویندگان طلای کلوندایک به شهر داوسون در یوکان رفت. در آنجا بیمار شد و پزشکی او را درمان کرد. داستان کوتاه برپا کردن آتش یادگار این دوره از زندگی او است. پس از بازگشت به اوکلند بیش از پیش به تبلیغ سوسیالیسم و نیز نوشتن پرداخت. او سعی داشت که با نوشتن و فروش آثارش (به گفته خودش با فروش مغزش) از بی‌پولی و اجبار به کار بدنی رها شود. همزمانی این تصمیم او با گسترش مجله‌های عامه‌پسند ارزان که به‌دنبال داستان‌های کوتاه بودند باعث شد که او بتواند از راه نویسندگی پول درآورد. به‌زودی نویسنده‌ای موفق شد و در سال ۱۹۰۰ درآمد او از نویسندگی به ۲۵٬۰۰۰ دلار رسید.

معروف ترین اثر او ( شاید در ایران ) سپید دندان است. سپید دندان داستان زندگی توله ای از نژاد گرگ و سگ است که از حیات وحش قدم به قلمرو زندگی انسان ها می گذارد و این که چگونه سرانجام کاملاً رام و اهلی می شود.


جک لندن دو بار ازدواج کرد. در ۱۹۱۰ ملکی به وسعت چهار کیلومتر مربع را در شهرستان سونوما در کالیفرنیا خرید و سعی در کشاورزی با روش‌هایی ابتکاری و ویژه خود کرد ولی موفقیتی نداشت. این ملک اکنون با نام پارک تاریخی جک لندن به دست دولت آمریکا اداره می‌شود. جک لندن در ۱۹۱۶ از نارسایی کلیه درگذشت، اگر چه برخی روایات مرگ او را ناشی از الکلیسم یا حتی خودکشی می‌دانند. بر گور او در پارک تاریخی جک لندن در سونوما صخره‌ای خزه گرفته گذاشته‌اند.

دوریس لسینگ

دوریس لسینگ ( برنده نوبل ادبیات ۲۰۰۷)

دوریس لسینگ ( برنده نوبل ادبیات ۲۰۰۷)

دوریس لسینگ

دوریس در ۲۲ اکتبر ۱۹۱۹ در ایران ( کرمانشاه ) از پدر و مادری انگلیسی به دنیا آمد. پدرش آلفرد تیلور که از سربازان انگلیسی در جنگ جهانی اول بود، در بانک شاهنشاهی ایران ( قبل از انقلاب اسلامی ایران ) مشغول به کار بود و مادرش امیلی ماد تیلور در کرمانشاه پرستار بود. این خانواده در ۱۹۲۵ به زیمبابوه که در آن هنگام مستعمره انگلستان بود مهاجرت کردند و پدر دوریس در زیمبابوه ۴ کیلومتر مربع زمین خرید تا به کاشت ذرت مشغول شود. ولی این زمین حاصل خیز نشد و سودای ثروتمند شدن را در او از بین برد. اگرچه خانواده دوریس کاتولیک نبودند ولی او به یک مدرسه کاتولیک رفت و تا ۱۳ سالگی درس خواند و پس از آن درس خواندن را به صورت شخصی و بدون حضور در مدرسه ادامه داد . در سن ۱۵ سالگی دوریس خانه را ترک کرد و به عنوان پرستار کودک زندگی مستقل خود را شروع کرد. در همین دوران کارفرمایش متون سیاسی و اجتماعی را در اختیار او قرار میداد تا مطالعه کند و تقریبا از همان دوران نوشتن را هم شروع کرد. در سال ۱۹۳۷ به سالزبری شهری در جنوب انگلستان نقل مکان کرد و به عنوان یک اپراتور تلفن مشغول کار شد و پس از مدت کوتاهی با نخستین همسرش فرانک ویزدم ازدواج کرد و تا سال ۱۹۴۳ با او زندگی کرد و صاحب ۲ فرزند شد.

پس از طلاق لسینگ عضو باشگاه کتاب چپ، یک باشگاه کتاب سوسیالیستی شد و در این‌جا بود که با همسر دومش، گوتفرید لسینگ (Gottfried Lessing) آشنا شد. آن‌ها خیلی زود با یکدیگر ازدواج کردند و پیش از این که این ازدواج نیز در سال ۱۹۴۹ به طلاق منجر شود صاحب یک فرزند شدند. گوتفرید لسینگ بعدها سفیر آلمان شرقی دراوگاندا شد و سرانجام به طور تصادفی در جریان شورش علیه عیدی امین کشته شد. در سال ۱۹۴۹ لسینگ به همراه کوچک‌ترین پسرش به لندن رفت و در همین هنگام نخستین رمانش با عنوانعلف‌ها آواز می‌خوانند منتشر شد. اثری که باعث شهرت لسینگ شد و مهم‌ترین اثرش می‌باشد، دفترچه طلایی بود که در سال ۱۹۶۲ نوشته شد (این کتاب تاکنون به فارسی ترجمه نشده است). در سال ۱۹۸۴ او سعی کرد که دو رمان را با نام مستعار جین سامرز (Jane Somers) به چاپ برساند و به این وسیله دشواری‌هایی که برای چاپ کتاب در برابر نویسندگان تازه‌کار قرار دارد نشان دهد. ناشر لسینگ در بریتانیا این آثار را رد کرد ولی انتشارات ناپف (Knopf) در ایالات متحده آن‌ها را پذیرفت. لسینگ در حومه لندن در هامپستد زندگی می‌کرد.

او پیرترین شخص دریافت کننده نوبل ادبیات ( پیرترین در زمان گرفتن جایزه ) است (در سال ۲۰۰۷).

ادبیات داستانی لسینگ به طور کلی به سه دوره تقسیم می‌شود: تم کمونیستی (۱۹۴۴-۱۹۵۶به زمانی مربوط می‌شود که او به شکل رادیکال در باره مباحث اجتماعی می‌نوشت ولی پس از سرکوب قیام مردم مجارستان به‌وسیله ارتش سرخ در سال ۱۹۵۶ ضدکمونیست شد. (او در سال ۱۹۸۵؛ با نوشتن تروریست خوب بازگشتی به این دوره ادبی خود داشت)؛ تم روانشناسانه(۱۹۵۶-۱۹۶۹و پس از آن تم صوفیانه که در زمینه‌ای علمی-تخیلی نوشته شد. شکسته (نامی برگرفته از خط فارسینخستین کتاب از سری کتابهای علمی-تخیلی و صوفی گرایانه وی به نامسهیل است. با وجود کودکی دشوار و غم‌انگیز، آثار لسینگ درباره آفریقای زیر سلطه بریتانیا، آکنده از شفقت برای زندگی سترون استعمارگران و بدبختی‌های ساکنان بومی است.

هوشنگ گلشیری ( مروری بر آثار )

هوشنگ گلشیری

مروری بر آثار هوشنگ گلشیری

هوشنگ گلشیری، داستان‌نویس صاحب نام معاصر، نوشتن را در مکتب بهرام صادقی آغاز کرد. اولین شعرها، داستانها و نقدهایش از سال‌های ۴۰ به‌بعد در پیام نوین و جنگ اصفهان به‌چاپ رسید. بعد، سرودن شعر را به‌‌شاعران وانهاد و راه اصلی‌اش، داستان‌نویسی، را به‌جد ادامه داد.

در داستان‌های اولین کتابش – مثل همیشه، (۱۳۴۷) – خسته کننده بودن زندگی کارمندان دون‌پایه، در شهرهای کوچک را ماهرانه تصویر کرد.

اما آنچه از آغاز گلشیری را از صادقی جدا می‌کرد نگرش مبتنی بر غم غربت گلشیری بود در مقابل نگاه طنز‌آمیز صادقی به‌زندگی خرده بورژوازی. صادقی با طنز، سکون این زندگی را می‌نمایاند و گلشیری با غم غربت. اما توجه بسیار به‌غم غربت، گلشیری را به‌گذشته گرایی و گریز کشانید، و غم‌های فردی، به‌داستان نویسان مدرنیست نزدیکش کرد.

گلشیری، اما، داستان‌هایی هم دارد که نمونه عالی واقع‌گرائی انتقادی در ادبیات معاصر ایران است. در این داستان‌ها نویسنده موفق به‌دادن تصاویری قوی و پرجذبه از زمان و مکان زیستی خود می‌شود. بی‌شک خواندنی‌ترین داستان نویسنده در مثل همیشه، «مردی با کراوات سرخ» است که خفقان پلیسی حاکم بر ایران را به‌خوبی مجسم می‌کند.

توجه به‌فرم از آغاز با گلشیری بوده است. اغلب داستان‌های مثل همیشه را به‌شیوهٔ ذهنی نوشته است. شیوه‌ئی که بارزترین شکل خود را در «دخمه‌ای برای سمور آبی» می‌یابد. اما در داستان بلند و کم نظیر شازده احتجاب (۱۳۴۷) توجه به‌فرم ربطی معقول با محتوی پیدا کرد و توانست با پَرش‌های ذهنی و عبور از حال به‌گذشته و برعکس، زندگی همچون آینهٔ شکستهٔ شازدهٔ دودمان برباد رفته را بنمایاند. گلشیری در این داستان، در قالب تحلیل رفتن و به‌مرگ نزدیک شدن زندگی شازده، ناقوس مرگ اشرافیت را به‌صدا در می‌آورد.

پرداختن به‌یک رابطهٔ عاشقانه بین مردی ایرانی و زنی انگلیسی – که مانع اصلی‌شان عدم تفاهم از نظر زبان است – تمام هَمّ گلشیری در کریستین و کید (۱۳۵۲) – است. داستانی عمیقاً فرمالیستی. آهی از سَرِ افسوس، برای از بین رفتن عشق‌های لیلی و مجنونی در زمان ما. داستانی که انتشار آن، سقوطِ گلشیری را گواهی می‌داد.

اما گلشیری، در نمازخانهٔ کوچک من (۱۳۵۴)- بار دیگر با قدرت برخاست. این مجموعه شامل داستان‌های واقع‌گرایانه و نمادگرایانهٔ نویسنده است. در داستان‌های واقع‌گرایانه‌اش، از قبیل «عکسی برای قاب عکس خالی من» و «هر دو روی سکه» مهم‌ترین مسائل اجتماعی امروز، زندگی زندانیان سیاسی، در بافتی خاطره‌گونه به‌شیوهٔ ذهنی مطرح می‌شوند. این داستان‌ها در ردیف بهترین‌های ادبیات مقاومت ایران قرار می‌گیرند.

داستان‌های سمبولیک این مجموعه – معصوم ۱، ۲ و ۳ و ۴ – نیز از کارهای موفق نویسنده‌اند. گلشیری در این داستان‌ها انسان امروز را در رابطه با اساطیر اسلامی مطرح می‌کند و می‌نمایاند که مروزه، برخلاف گذشته، دیگر نام «معصوم» در دایرهٔ تقدس «۱۴» محدود نمانده، زیرا انسان‌های بسیاری هستند که زندگی‌یی معصومانه و ناخوش دارند.

بخدا من فاحشه نیستم

برهٔ گمشدهٔ راعی در بهار ۵۷ منتشر شد. گلشیری در این داستان بلند، پوچی و بیهودگی روشنفکرانی را تصویر می‌کند که هیچ امیدی به‌آینده ندارند و زندگی را با لاابالیگری می‌گذرانند. گلشیری محیط زندگی و شیوهٔ گذران این روشنفکران ار آنچنان زنده تصویر می‌کند که گویی خود در بطن ماجرا بوده است. این کتاب از آن جهت قبل تأمل است که روشنفکران سازشکار و بریده از مردم را در آستانهٔ انقلاب می‌نمایاند.

گلشیری پیش از این داستان بخدا من فاحشه نیستم (مجلهٔ رودکی، شهریور ۵۵) را نوشته است. داستانی که به‌صورت مفصل‌تری در برهٔ گمشدهٔ راعی نیز تکرار می‌شود. در این داستان، نویسنده ما را به‌مهمانی‌های دوره‌ئی دوستان قدیمی می‌برد. این جور دورِ هم جمع شدن را در داستان‌های قبلی گلشیری هم خوانده بودیم، مثلاً در شبِ شک. این بار امّا مسأله بر سر چیز دیگری است: قلم افشاگر گلشیری، روشنفکرانِ سازشکار را در بحبوحهٔ خودفروشی رسوا می‌کند.

ماجرای داستان در یک مهمانی پر از بخور و بپاش و بحث و جدل می‌گذرد. مهمانی‌یی که گلشیری ماهرانه آدم‌هایش را کارگردانی می‌کند. از زاویهٔ دید نویسنده به‌مهمانی می‌رویم و ابتذال را مشاهده می‌کنیم و از فساد روزافزون روشنفکر سازشکار نشانه‌ها می‌یابیم. مهمانی بزرگ اصولاً سمبولی از رفاه بورژوازی است. سال‌های بعد از ۱۳۵۰ است، و به‌سبب افزایش درآمد نفت رونقی در کار است. پس مهمانی‌ها به‌تعدّد برگزار می‌شود و علاوه بر داستان‌های گلشیری، داستان‌هایی چون ملاحت‌های پنهان و آشکار خرده بورژوازی تنکابنی و شبچراغ جمال میرصادقی نیز به‌آن می‌پردازند.

اغلب روشنفکرانی که در این مهمانی‌ها دیده می‌شوند زندگی‌یی جهنمی دارند: سیر ابتذال را ادامه می‌دهند و حسرت روزهای پرشور گذشته را می‌خورند. اینها روشنفکرانی هستند که در سال‌های نضج گرایش‌های سوسیالیستی در رویدادهای اجتماعی شرکت کردند، اما شکست پایان دههٔ پایه‌گذاری نهادهای دموکراتیک (در ۱۳۳۲) و خصلت‌های ناپیگیرانهٔ خرده بورژوازی‌شان آنها را عوض کرد. بعد از شکست ۳۲، رفیقان نیمه راه به‌انحطاط روحی دچار شدند. اینان که دردوران هیجان وارد زد و خوردهای اجتماعی شده بودند در روزهای سکون و خفقان به‌سازش با ارتجاع پرداختند. اینان که خصائل خرده‌بورژوازی وجودشان را در اختیار داشت، با نظمی همصدا شدند که برضدش داعیه‌ها داشتند. بسیاری از آنها که در رفاه مستحیل شده‌اند از اعمال آن سال‌های خویش پشیمانند (درماهی زنده در تابه ناصر ایرانی)، اما دسته‌ای هم ضمن پذیرش نظم موجود بر گذشت آن سال‌ها غبطه می‌خورند.

در مهمانی بخدا من فاحشه نیستم، فاحشهٔ تازه‌کاری به‌نام اختر هم هست که مرتب می‌گوید: بخدا من فاحشه نیستم. گلشیری، با هنرمندی، این حرف را از دهان روشنفکران سازشکار می‌زند. روشنفکرانی که می‌کوشند تضاد گذرانِ امروزشان را با ایده‌های آرمانی‌شان یکجوری توجیه کنند. اینان شکست خود را، مستحیل در یک شکست تاریخی، رکود همیشگی جامعه می‌پندارند و بدبینی مسموم‌شان را به‌نسل جوان که در پی ادامه و تکامل مبارزه است منتقل می‌کنند.

این روشنفکران واخورده بعد از سال ۳۲ با تنگ شدن فضای سیاسی و افزایش رفاه اقتصادی قشرهای بالای طبقهٔ متوسط، بریده شده از سال‌های شور و شوق متلاشی شده در راه تلاش برای پیوستن به‌قشر بالایی و بهره‌ور شدن از ثروت باد‌آورده، معلق ماندند. اینان خود را به‌‌شطّی سپردند که به‌جای دریا به‌مرداب‌های ابتذال می‌ریزد.

فضای مملو از غم غربت که از ویژگی‌های داستان‌های گلشیری است در این داستان هنگام بحث از گذشته، تلألوئی گیرا می‌یابد. تلألوئی که در پرتو آن اضمحلال یک نسل از روشنفکران مشاهده می‌شود. نسلی که…: «آدم نمی‌داند چرا این طور شد. این طور شدیم. می‌خواستیم دنیا را عوض کنیم و حالا… یادمان هست؟ بله، اختر خانم، ما پنج نفر انگار آتش بودیم و حالا با این شکم‌های برآمده…».

وحالا… : «تمام هفته یا توی صفم یا پشت چراغ قرمز یا پشت میز، نمی‌دانم، هِی باید بروم، مثل شتر عصّاری آن هم با چشمِ باز. می‌دانی؟ این خیلی بدتر است. تازه می‌دانیم که نمی‌رسیم و می‌دویم، می‌دانیم همین سنگ که می‌کِشیمش بالاخره یک روزی له و لورده‌مان می‌کند، اما باز می‌کِشیمش، حتـّی چرخ و دهنده‌هایش را هم روغن می‌زنیم».

این روشنفکران با وضع‌شان آشنایند، اما آن را پذیرفته‌اند و هیچ کوشش هم برای تغییر آن نمی‌کنند، حسرت وانهادن آرمان‌ها را می‌خورند اما چهار چنگولی به‌سفرهٔ بورژوازی چسبیده‌اند و ولع پرخوری فرصت هیچ کار دیگری برای‌شان باقی نمی‌گذارد.

دربخدا من فاحشه نیستم عنصرافشاگرانهٔ انتقادی، مقاومت خواننده را در مقابل روشنفکرانِ پذیرا برمی‌انگیزد، اما در برّهٔ گمشدهٔ راعی برانگیختن مقاومت خواننده، به‌نوعی «همراه کردن» بَدل شده است. گلشیری به‌تجزیه و تحلیل روحیهٔ این روشنفکران می‌پردازد و از موضعی خرده‌بورژوایی از نقاط ضعف آنها دفاع می‌کند. در برهٔ گمشدهٔ راعی چه می‌گذرد؟

فصل اول فاصلهٔ زمانی بین یک غروب تا صبح روز بعد را در بر می‌گیرد. در این فصل هیچ واقعه‌ئی اتفاق نمی‌افتد و همه چیز در ذهن می‌گذرد. گلشیری که در به‌کارگیری صناعت قصهٔ نو استاد است در این داستان نیز صنعتگری پیشه می‌کند و از خلال «حال» کوتاه و بی«حادثه» – از طریق نمودن ذهنیات آقای راعی – گذشتهٔ تقریباً مفصلی را باز می‌گوید.

بازگویی این گذشته از طریق اتصال تداعی معانی‌ها انجام می‌گیرد. تداعی معانی‌هائی که عامل به‌هم پیوستگی‌شان تنهایی و خواهش‌های جنسی آقای راعی است. مهم‌ترین مسألهٔ این دبیر مجرّد ۳۹ ساله «رهایی از غم‌های غروبی» است. این یاد ایادی (تداعی معانی)ها، اما، برای رسیدن به‌هدفی نیست. یعنی قصه زمینهٔ مشخصی ندارد تا در آن پیش برود و به‌تکامل برسد. وصف یک زندگی سترون است با همهٔ خستگی‌ها و یادهایش. زندگی‌ئی که بیش از آنکه روبه‌آینده داشته باشد گذشته نگر است. گلشیری برای القاء سکون این زندگی، به‌وصف جزء به‌جزء می‌پردازد و از توجه به‌مسائل مهمتر و کلی‌تر باز می‌ماند و به‌ناتورالیسم کشیده می‌شود.

اما «حال» قصهٔ غروب‌ها و شب‌هاست که آقای راعی می‌آید خانه و می‌نشیند توی بالکن اتاقش و به‌زیرپوش‌های زنانهٔ بَندِ رختِ همسایهٔ روبه‌رو می‌نگرد. از دیدن بند، شستن رخت تداعی می‌شود و از حلیمه – زن خدمتکاری که هرچند وقت یکبار برای شستن رخت‌ها و تمیز کردن اتاق‌ها به‌خانهٔ راعی می‌آمده یاد می‌شود. یک شب حلیمه در خانهٔ راعی مانده و با او به‌بستر رفته است. راعی اما وجدانش راضی نبوده، دائم از بچه‌ها و شوهر معلولش پرسیده، آنقدر که حلیمه ناراحت شده و گذاشته رفته. بعد راعی به‌سراغش رفته و کلید خانه‌اش را از او گرفته است. حالا که واقعه اتفاق افتاده، در ذهن سَرخوردهٔ راعی گاه‌به‌گاه تکه‌هایی از آن را می‌یابیم. مثل شیشه‌ئی که درهم شکسته و به‌اطراف پخش شده. این شیشه‌های شکسته را پهلوی هم می‌چینیم: حلیمه همچون سنگی است که در مرداب زندگی راعی می‌افتد. سنگی که امواجی دایره‌ئی و هر دَم به‌خود رسنده ایجاد می‌کند. امواجی که حامل یادها هستند: یاد کودکی و خانهٔ پدری و دست‌پخت مادر. یاد تجرّد و شب‌های مستی، خواست‌های جنسی و همخوابگی ناقص با حلیمه و نگاه‌های ممتد به‌‌زیرپوش‌های زن همسایه.

اما در واقعیت چه می‌گذرد و در کوچه و خیابان‌های شهر چه خبر است؟ از نظر این کتاب هیچ. نویسنده زمان و مکان را رها کرده تا با کنکاش در ذهن خستهٔ آقای راعی خصوصی‌ترین مسائل او را بازگوید. آقای راعی می‌نشیند در بالکن اتاقش و پشت سرِهم یک نیمی ودکا را خالی می‌کند و به‌اتاق روبه‌رو می‌نگرد. به‌دست سفیدی که پنجره را باز می‌کند، و به‌مرور حالتی اثیری می‌یابد. دستی که روز بعد هرچه آقای راعی در خیابان می‌گردد نمی‌تواند صاحبش را پیدا کند.

شبی دست سفیدِ اثیری پنجره را باز می‌کند و کاغذ مچاله شده‌ئی را به‌خیابان می‌اندازد. راعی با شتاب می‌رود و مدت‌ها در خیابان می‌گردد تا کاغذ باطله را پیدا کند و بعد آنچنان آسوده خاطر می‌گردد که انگار برّهٔ گمشده‌اش را یافته است. برهٔ گمشدهٔ این راعی (چوپان) بریده از جماعت کیست؟ آیا این برّه زنی با بازوهای سفید و جوان نیست؟ زنی که همهٔ فکر راعی و در نتیجه همهٔ قصهٔ ساکنِ گلشیری را پُر کرده است؟- برای یافتن جوابی قاطع، فصل‌های دیگرِ کتاب را مرور می‌کنیم.

فصل دوم، یک روز در مدرسه است. راعی رساله‌ئی نوشته است دربارهٔ شیخ بدرالدین، با نثری زیبا و محکم که مهارتِ گلشیری را در فارسی نویسی می‌نمایاند. مهارتی که معدودی از نویسندگان معاصر به‌آن دست یافته‌اند.

اما رسالهٔ راعی، داستان عشق زاهدی [شیخ بدرالدین] است به‌زنی بدکاره، که از «بهرِ دو نان، با دونی، از چاشتگاه تاغروب هنگام به‌خلوت» می‌رود. زاهد بینوا که عمری به‌زهد و تقوا گذرانده و زن زیبا که تحت تأثیر زهدِ زاهد قرار گرفته، به‌یکدیگر علاقه‌مندند. اما زاهد که تابع قانون شرع است، قانون دل را زیر پا می‌گذارد و از ترس سرزنش خلق و برای حفظ وجههٔ خویش فرمان به‌‌سنگسار کردن زن می‌دهد. از آن پس یادِ زن همچون وهمی خلوت زن را برهم می‌زند، چرا که خود را در مرگِ او مسئول می‌داند – آنچنان که بیم درهم شکستن ارادهٔ معطوف به‌زهدِ زاهد می‌رود. از طریق این وهم‌هاست که زمان‌های بیم و امید زاهد را، زمان‌های پیکار روحی او را بین دین و دنیا باز می‌یابیم. پیکاری که تا دیرزمان، تازمان مرگ زاهد، ادامه دارد. زنِ هرجایی آینه‌ئی می‌شود تا زاهد تزلزلِ زهد دیرپای خویش را در آن ببیند و مضطرب شود. اضطرابی که تمام داستان را می‌پوشاند. اضطراب انسان‌هائی که امید به‌آن دنیا را از دست داده‌اند و از این دنیا نیز بهره‌ای نبرده‌اند.

می‌گویم راعی همان ادامهٔ تاریخیِ شیخ بدرالدین است. مگر نه این که شیخ از اولیاءاللـه است و راعی به‌معنایِ چوپان. چوپانی که بره‌هایی گمشده دارد. و مگر نه اینکه راعی (چوپان) معلم هم هست؟- این دو، که یکی راعی است و دیگری شیخی بزرگ، بی‌توجه به‌جماعت با رؤیاهای جنسی خود درگیرند. و این آیا سرنوشت گروهی کثیر از نویسندگان معصر نیست؟- پیامبرانی با کولبارِ کلمه، که بی‌توجه به‌جامعه، درگیرِ ملال‌های عاشقانه و جنسی خویشند؟

گلشیری با آفریدن آدم‌هائی آونگان در بی‌زمانی سیر تکاملی تاریخ را به‌کناری می‌نهد و مهم‌ترین مسألهٔ روشنفکر امروز را همان می‌پندارد که برای شیخِ چند سال پیش فرض می‌کند. غم غربتی که در تمام فضای قصه پَر می‌زند، حسرتی بر گذشته را نشانه می‌کند. حسرت بر زندگی انسان چند صد سال پیش که فراغت داشت و به‌خود و خدای خود نزدیک بود. اما به‌راستی قهرمان مفلوک کتاب – آقای راعی – چه کاری انجام می‌دهد جز عرق خوردن، که فراغت ندارد؟

راعی در بیرون کلاس با همکارش، آقای صلاحی روبه‌رو می‌شود. او نیز یک جهت دیگر قهرمان اصلی کتاب – روشنفکر سوداگر دلزده – را تشکیل می‌دهد. مرکز دایرهٔ افکار او را نیز یک زن تشکیل می‌دهد: زن صلاحی به‌تازگی مرده. راعی با صلاحی به‌خانه‌اش می‌آید و صلاحی مرگ زنش را تعریف می‌کند. صلاحی نیز همچون شیخ بدرالدین خودش را در مرگ زن بی‌تقصیر نمی‌داند. او معتقد است با شکی که در اعتقاد دینی زنش بوجود آورده مرگ او را پیش انداخته است. بعد راعی که مشروب زیادی خورده استفراغ می‌کند و می‌رود به‌خانهٔ خودش.

وصف‌های جزء به‌جزء گلشیری را نه فقط در این فصل، که در تمام کتاب می‌خوانیم. این توصیفات گرچه دقت و تردستی نویسنده در بیان احوالات انسان‌ها و روابط آن‌ها با اشیاء را می‌نمایاند، تا حدودی خسته کننده است. یعنی این وصف مطول رمان رئالیستی قرن نوزدهمی با ساختمان درهم ریخته و سیالِ قصهٔ نو هماهنگ نیست. این وصف مطول – مثلاً یک صفحه نوشتن دربارهٔ ذهنیات راعی هنگامی که به‌لکّهٔ روی سقف می‌نگرد – گاه عامل پاره کنندهٔ سلسلهٔ تداعی‌ها می‌شود و قصه را از حرکت می‌اندازد. تنها وجود راعی است که این ذهنیات را، که گاه بی دلیل به‌هم می‌پیوندند و همچون بیانات ناشی از الکل درهم و بی‌هدفند، به‌‌هم می‌چسباند. راعی مرکز ثقل قصه است. برهٔ گمشدهٔ راعی از ردهٔ «قصهٔ نو» است که درباره‌اش گفته‌اند: قصهٔ شخصیت‌هاست، نه قصهٔ ماجراها. و برهٔ گمشدهٔ راعی قصهٔ راعی است که بار همهٔ یأس‌ها و مرگ و میرهای دوستان را بر دوش می‌کشد و سنگینیِ این بار از طریق او به‌خواننده منتقل می‌شود. نیز این راعی است که از فرو ریختنِ ساختمان گستردهٔ رمان گلشیری جلوگیری می‌کند و فصل‌های چهارگانه‌اش را که هر یک می‌تواند داستان کوتاه یا بلندی باشد به‌هم ربط می‌دهد. گلشیری مهارت خود را، به‌خاطر ارتباط یادهای معقول و نامعقول در یک زمینهٔ یکدست، یک بار دیگر می‌نمایاند وحسرت خواننده را برمی‌انگیزد که چرا این همه هنر در خدمت موضوعی تا این حد خصوصی و به‌دور از زندگی واقعی قرار گرفته است.

روشنفکران گم شده و دورمانده از مردم، روشنفکرانی در تضاد با خویش، مردّد و پر از رؤیاهای رمانتیک گذشته، درفصل سوم کتاب، در کافه قنادی جمعند. آنها را غافلگیر می‌کنیم و به‌بحث‌های‌شان گوش می‌دهیم. فضای این فصل کتاب شباهت بسیار با فضای بخدا من فاحشه نیستم دارد، با این تفاوت که آدم‌های برهٔ گمشدهٔ راعی مأیوس‌ترند. آدم‌های به‌خدا من… واقع‌گرایانه می‌کوشیدند تضادِ گذرانِ امروزشان را با ایده‌های آرمانی‌شان یک جوری توجیه کنند، اما در برهٔ گمشدهٔ راعی این آدم‌ها معلقند، بین وجود و عدمِ خدا، بین معنویات عارفانهٔ شرقی و خواست‌های تمدن غربی. این آدم‌ها بین قرن ۱۴ هجری و قرن ۲۰ میلادی معلقند. اینان گمشده در برزخ امروز، میان غم غربتِ دیروز و نا امیدی از فردا معلقند. اینها که به‌مرادِ دل‌شان نرسیده‌اند در حسرت گذشته‌اند. گلشیری غمنامهٔ اضمحلال این گروه از روشنفکران را می‌نویسد، اما در تحلیل غلطی که می‌کند تمام مفاهیم جامعه‌شناسیِ علمی در مورد طبقات اجتماعی در جامعه‌ی سرمایه‌داری را رد می‌کند. او بدون توجه به‌خواستگاه طبقاتی این روشنفکران، علت جدایی‌شان از مردم را تنها در تولیدی نبودن کارشان می‌داند. و فراموش می‌کند که نویسنده، آنگاه که بر مبنای جهان‌بینی برای کمک به‌تغییر جهان و ساختن فردای بهتر علیه بیدادگری اجتماعی به‌پیکار برخیزد کارش تولیدِ فکری در جهتِ شکل دادن به‌جنبشِ زحمتکشان است، اما آنگاه که از زحمتکشانِ جامعه می‌بُرّد و در برج عاج خویش عافیت را برمی‌گزیند نوشته‌اش «مَنْ نامه»ئی می‌شود ضدخلقی و در خدمتِ استثمارگران، و خود، به‌قلم بمزدِ سرمایه‌داری بدل می‌گردد.

در این کتاب، چرخشِ قلمِ گلشیری در جهت توجیه روشنفکران پذیراست. روشنفکرانی که در سرتاسر کتاب دارند ودکا می‌خورند. آنقدر می‌خورند که خواننده پس از تمام کردن داستان سرگیجه می‌گیرد، مست می‌شود و بدش نمی‌آید که استفراغ کند. استفراغ کند بر زندگی مُرده و تیره‌ئی که درکتاب تصویر شده. این کتاب در بَردارندهٔ مفلوک‌ترین قهرمانان ادبیات معاصر ایران است. آخرین آدم‌ها – وحدت – کسی است که می‌خواهد خودش را بکشد تا جدی بگیرندش. وحدت، حس می‌کند که شب‌ها مردی تعقیبش می‌کند. زنش و دوستانش امّا جدی نمی‌گیرندش. آن تجسس فعالانهٔ قصه‌های پلیسی (که پیش از این بارزترین نمونه‌اش را در مردی با کراوات سرخ خوانده‌ایم) در این قمست رخ می‌نماید و وَهم‌ها و تشویش‌های یک روشنفکر دورهٔ شاه را می‌نمایاند. دوره‌ئی سیاه که ساواک، این اُرگانِ سرکوبگر سرمایه‌داری وابسته به‌‌امپریالیسم، در جهت حفظ حکومت از هیچ شناعتی رویگردان نبود.

در فصل چهارم خبری نیست. راعی به‌مجلس به‌خاک سپاریِ زنِ صلاحی می‌رود. و تمامِ آدابِ شستن و کفن کردن مرده را باز می‌گوید و همهٔ حرف‌هایش را با تکّه‌هایی از‌ نثر مرصّع قدیمی اعتبار می‌بخشد. گلشیری تبحّر خود را در نوشتن به‌فارسی قدیم نشان می‌دهد. صلاحی سر قبر، پدرش را به‌یاد می‌آورد که عشقِ باز بود. بعد می‌پردازد به‌مراسم کبوتر هواکردن عشقبازان و آداب تریاک کشیدن‌شان: یادی پُر از نوستالژیِ گذشته.

در پایان کتاب، راعی می‌نشیند روی سنگ قبری و… «می‌توانم دست‌هایم را جلو صورتم بگیرم، جلو دهانم تا صدایم بیرون نیایید و با لرزش شانه‌ها بخندم. حتی اگر تصمیم بگیرم می‌توانم بی‌صدا بخندم».

گلشیری در برهٔ گمشدهٔ راعی به‌یأسی عمیق و غم‌انگیز رسیده است. در این داستان انسان‌هایی ایستا که قادر به‌انجام هیچ تغییری نیستند، اندوهناکند. اندوهی آنچنان گسترده که همچون مِهی غلیظ سراسرِ داستان را می‌پوشاند و می‌کوشد جلو نور چراغ‌های روشنِ آینده را بگیرد. اینان روشنفکران مفلوک و اسیرِ حقارت‌های خرده بورژوازی هستند و هیچ کس را وقتِ دل سوزاندن بر آنها نیست، چرا که به‌گفتهٔ نویسنده‌ای «وظیفه هنر این نیست که آنهائی را که ایمان‌شان به‌زندگی بر باد رفته است از دلتنگی برهاند». هنر واقعگرای امروز به‌طبقهٔ بالنده‌ئی که در راهِ تغییر و تکامل زندگی مبارزه می‌کند می‌پردازد، نه به‌ذهن‌های خسته و واماندهٔ طبقاتِ میرا که از برقراری هرگونه رابطهٔ سالم و واقعی با زندگی درمانده‌اند.

محمد علی جمالزاده

محمد علی جمالزاده

سید محمد علی موسوی جمال زاده در سال ۱۲۷۰ در اصفهان چشم به جهان گشود و در سال ۱۳۷۶ در یک آسایشگاه سالمندان واقع در ژنو سوئیس درگذشت. جمالزاده را پدر داستان کوتاه زبان فارسی و آغازگر سبک واقع گرایی در ادبیات فارسی می دانند. او نخستین مجموعه داستان کوتاه ایرانی را با عنوان یکی بود یکی نبود در سال ۱۳۰۰ خورشیدی در برلین منتشر ساخت و در سال ۱۹۶۵ میلادی نامزد جایزه نوبل ادبیات گردید. وی تا به امروز در کنار زین العابدین رهنما، حسین قدس نخعی و ابوالقاسم اعتصام‌زاده به عنوان تنها فارسی زبانان نامزد جایزه نوبل ادبیات شناخته می شوند .

جمال‌زاده در خانواده‌ای مذهبی در اصفهان به دنیا آمد. او فرزند سید جمال‌الدین واعظ اصفهانی بود. واعظ اصفهانی در اصفهان زندگی می‌کرد، اما غالباً برای وعظ به شهرهای مختلف سفر می‌کرد. جمال‌زاده پس از ۱۰ سالگی پدر خود را در برخی از سفرها همراهی می‌کرد. وی به همراه خانواده در سال ۱۳۲۱ ه.ق. به تهران مهاجرت کرد.

جمال‌زاده حدود دوازده سال داشت که پدرش او را برای تحصیل به بیروت فرستاد. در دوران اقامت او در بیروت؛ اوضاع سیاسی ایران تغییر کرد، در آن زمان محمد علی شاه قاجار مجلس را به توپ بست و هر یک از آزادی‌خواهان با مشکلاتی مواجه شدند. پدر جمال‌زاده خود را به همدان رساند تا از آنجا به عتبات فرار کند، ولی در آن‌جا دستگیر شد و به بروجرد برده شد. امیر افخم، حاکم بروجرد دستور اعدام او را صادر کرد.

جمال‌زاده در بیروت با ابراهیم پور داود و مهدی ملک‌زاده فرزند ملک المتکلمین چندین سال همدوره بود. در سال ۱۹۱۰ تصمیم گرفت برای ادامه تحصیل به اروپا برود. سپس از راه مصر عازم فرانسه شد. در آنجا ممتازالسلطنه سفیر ایران به وی پیشنهاد کرد که برای تحصیل به لوزان سوئیس برود. سید محمدعلی تا سال ۱۹۱۱ در لوزان بود، پس از آن به شهر دیژون در فرانسه رفت و دیپلم حقوق خود را از دانشگاه آن شهر گرفت.

جمال‌زاده در سال ۱۹۱۴ در شهر دیژون فرانسه با ژوزفین، دانشجوی سوئیسی هم دانشگاهی خود، ازدواج نمود. وی بار دیگر در سال ۱۹۳۱ در دوران اقامتش در ژنو با یک آلمانی به نام مارگرت اگرت ازدواج کرد.

جمال‌زاده در پاییز ۱۳۷۶ پس از آن که از آپارتمانش در خیابان «رو دو فلوریسان» ژنو به یک خانه سالمندان منتقل شد درگذشت. بنا بر نوشتهٔ ثبت شده در کنسولگری ایران، پس از درگذشت او ۲۶ هزار برگ از نامه‌ها، دستنوشته‌ها و عکس‌های او در خانه‌اش به سازمان اسناد ملی تحویل داده شده‌است.[۸] جمال‌زاده روز هفدهم آبان ۱۳۷۶ در شهر ژنو -کنار دریاچه لمان- درگذشت. [ برگزیده آثار سید محمد علی جمال‌زاده، به کوشش علی دهباشی، تهران: انتشارات شهاب و سخن، چاپ اول ۱۳۷۸، ص ۷۹۱ ]

سنگ مقبره محمد علی جمال‌زاده و همسرش مارگرت در ژنو

بلوک ۲۲ قبرستان پتی ساکونه محل مقبره محمد علی جمال‌زاده

محمدعلی جمال‌زاده را همراه با صادق هدایت و بزرگ علوی سه بنیانگذار اصلی ادبیات داستانی معاصر فارسی می‌دانند. داستان کوتاه «فارسی شکر است» را که در کتاب یکی بود یکی نبود او چاپ شده‌است، عموماً به عنوان نخستین داستان کوتاه فارسی به شیوه غربی می‌شمارند. این داستان پس از هزار سال از نثرنویسی فارسی نقطه عطفی برای آن به شمار می‌رفت. به علاوه، مقدمه جمال‌زاده بر کتابیکی بود یکی نبود سند ادبی مهم و در واقع بیانیه نثر معاصر فارسی است. در این مقدمه جمال‌زاده مؤاکداً بیان می‌کند که کاربرد ادبیات مدرن نخست بازتاب فرهنگ عامه و سپس انعکاس مسائل و واقعیت‌های اجتماعی است

 

دن براون

دن براون

دن براون به انگلیسی 🙁 Dan Brown) (زاده ۲۲ ژوئن ۱۹۶۴) نویسنده آمریکایی کتاب‌های ژانر پرهیجان است که برای کتاب جنجالی و پرفروش خود «رمز داوینچی» در سال ۲۰۰۳ میلادی به شهرت زیادی در سراسر جهان رسید.

براون در اکسیتر، نیوهمپشایر زاده و بزرگ شده‌است. او بزرگ‌ترین فرزند خانواده براون است. مادر او، کانستنس (کُنی) یک نوازنده حرفه‌ای بود که در کلیسا، ارگ می‌نواخت. پدر او، ریچارد جی براون یک معلم ریاضی برجسته بود که از سال ۱۹۶۲ تا ۱۹۷۸ در دبیرستان Phillips Exeter Academy تا دوران بازنشستگی تدریس می‌کرد.

Phillips Exeter Academy یک دبیرستان شبانه‌روزی است که معلمان جدید باید مدتی را در محل دبیرستان زندگی می‌کردند بنابراین براون و برادران و خواهرانش از نظر ادبیات پیشرفت زیادی کردند. تلویزیونی درکار نبود و اکثر افراد مسیحی بودند. براون در روزهای یکشنبه در گروه آواز کلیسا حضور داشت و در کمپهای آن نیز شرکت داشت.

نویسندگی

او تابحال در مورد این‌که مسیحی است یا آتئیست، اظهار نظری نکرده‌است. براون نویسنده جنجالی و محبوب آمریکایی این روزها دست روی جنجالی‌ترین مسئله گذاشته‌است، مذهب. بسیاری از شخصیت‌های محبوب و برتر دنیا همچون مل گیبسون، دن براون، ژان پل دوم و همگی به طریقی با مذهب گره خورده‌اند، حالا چه در قبول و چه در رد آن.

شاید اگر دن براون تنها در این رمان یک معمای پلیسی و تاریخی را مطرح می‌کرد، هرگز به این فروش دست نمی‌یافت و حالا صدرنشین جدول فروش نبود. او همه را سحر کرده‌است، براون در «رمز داوینچی» تاریخ و مسیحیت را رمزشناسی می‌کند و دست روی باورهای دینی گذاشته‌است. دن براون به شدت اصرار دارد این رمان را مبنی بر واقعیت مطرح کند و در کتیبه کتاب هم به این مسئله اشاره کرده و نوشته‌است: «همه شرح جزئیات آثار هنری و معماری و مذهبی مبتنی بر اسناد واقعی است و داستان بر اساس رگه‌هایی از واقعیت به این نقطه رسیده‌است.» البته از میان اساتید نشانه‌شناسی و تاریخ شناسان کسی صحت حرفهای دن براون را رد نکرده‌است، البته تأییدی هم صورت نگرفته‌است. جان میلیچ استاد دانشگاه آریزونا معتقد است: هر آدمی نیاز دارد گاهی وقتها دست روی باورهای مذهبی‌اش بگذارد. بد نیست که یک وقتهایی فکر کنیم اگر مسیح زنده بود، الآن بچه داشت یا نه، چه شبکه تلویزیونی را دوست داشت، سوار چه ماشینی می‌شد و دن براون در این رمان به شکل دیگری از این باورها سود جسته‌است.

تنها کسانی که تا امروز به شدت با محتوای این کتاب مخالفت کرده‌اند، پاپ ژان پل دوم و مجمع کاردینالهای کاتولیک بودند و پاپ مرحوم به حدی از این ماجرا ناراحت بود که دن براون و رمز داوینچی را تکفیر کرد و اطرافیان او هم سعی کردند حرفی از فروش سرسام آور این کتاب در واتیکان و ایتالیا نزنند. حالا هم که جهان کاتولیک به نوعی بی سرپرست شده‌است و اعضای کاردینال حوصله جنجال را ندارند، براون تصمیم گرفته‌است ادامه برای این کتاب بنویسد.

براون معتقد است: «من قهرمان رمانهای قبلی ام را دوباره زنده کرده‌ام، تاریخ‌شناسی که عاشق معماهای تاریخی است. من نمی‌خواهم کسی را بازی دهم، باید این کتاب را باور کرد تا با پیچیدگی‌هایش کنار آمد. من همیشه عاشق آثار داوینچی بودم، به نظرم او جزو عجیب‌ترین هنرمندان جهان است. به قول فروید؛ داوینچی خیلی زود به دنیا آمده بود. از سوی دیگر تابلوی مونالیزا خودش بزرگترین ابهام است. داستان از آنجایی آغاز می‌شود که رابرت لانگدون استاد نشانه‌شناسی دانشگاه هاروارد، دیروقت به پاریس می‌رسد و یک پیغام رمزگونه دریافت می‌کند که به نوعی با جام مقدس در ارتباط است. رئیس موزه لوور به قتل رسیده‌است و در کنار نعش او با خونش ردیف رمزهایی به جا مانده‌است که نشان از یک پیام سری دارد. «لنگدان» و پلیس بخش رمزشناسی «سوفی» سر از موزه لوور در می‌آورند و شروع به رمزگشایی این نشانه‌ها می‌کنند و در کمال حیرت در می‌یابند که این علائم آنها را به آثار داوینچی می‌رساند. داستان پیش می‌رود و تاریخ شناس داستان متوجه می‌شود مقتول به فرقه مذهبی سری وابسته‌است. فرقه مذهبی که سالهاست به طور پنهانی فعالیت می‌کند و همه چیز به رازی در محل جام مقدس مربوط می‌شود. همه اینهاست که داستان را پرپیچ و خم و جذاب تر جلوه می‌دهد. دن براون خواننده را به سمت و سوی فرقه رومن کاتولیک می‌رساند که حقیقت مهمی را لاپوشانی کرده‌اند.

«نویسنده برای نمک بیشتر داستان زن و مرد محقق را هم جزو مظنونین قرار می‌دهد و درست در روزهایی که آن‌ها سراسر اروپا را زیر پا می‌گذارند تا رمز را بگشایند و به نوعی حقیقت را دریابند و در عین حال تحت تعقیب پلیس هستند و از سوی دیگر اعضای فرقه رومن کاتولیک هم در صدد قتل این دو هستند.» دون براون پرده از رازی برداشته‌است که سال‌ها به شکل شایعه در میان تاریخ شناسان مطرح بود، اما هیچ کس نمی‌توانست پرده از این راز بردارد.

براون جزو آن دسته از نویسندگانی است که به ادبیات پلیسی نگاهی تازه دارد. ادبیاتی مبتنی بر روانشناسی که در عین حال به تاریخ هم تکیه می‌زند و پر است از رگ و ریشه‌های پلیسی که به سنتهای glodew age هم پایبند است. براون جزو آن دسته از آدمهای خارق العاده‌ای است که ترتیب عجیب و غریبی شده‌اند. پدرش ریاضیدان و نوازنده بود، حتی سر میز غذا هم دست از حل معما بر نمی‌داشت. براون از معلمی شروع کرد، اما بالاخره یک روز تصمیم گرفت رمانی اینترنتی منتشر کند. سال ۱۹۹۶ قلعه دیجیتالی او پرمخاطب‌ترین رمان اینترنتی در آمریکا شد. او در رمان فرشتگان و شیاطین هم به کشمکش علم در برابر مذهب می‌پردازد و حکایت ماجراهایی است که میان یک آزمایشگاه فیزیک در سوئیس و شهر واتیکان اتفاق می‌افتد. هیچ کس نمی‌تواند منکر این قضیه باشد که «دن براون» ضد کاتولیک است و حسابی ذره بین اش را روی واتیکان تیز کرده‌است. او در تمام آثارش به مستندات تاریخی تکیه می‌زند و هیچ وقت فکر این ماجرا نیست که عاشق ادبیات پلیسی است. او در این اثر ضد کاتولیک، از داوینچی هم سود می‌جوید و او را هم همراه خودش می‌کند. در بخشی از داستان، دن سراغ دیری مخفی که در واقع یک محفل سری است، می‌رود. براون وقایع عجیب و غریب این دیر را که آدمهای معروفی مثل «سر آیزاک نیوتن»، «ویکتور هوگو» و «لئوناردو داوینچی» در آن رفت‌وآمد دارند را دستمایه این کتاب می‌کند. او در این بخش به اسنادی تکیه می‌کند که در سال ۱۹۷۵ از کتابخانه ملی فرانسه کشف شده بود. «رمز داوینچی» رمان آسانی نیست، نثری سنگین و متفاوت که به پیچیدگی داستان می‌افزاید، با این حال خواننده از این اثر نمی‌رمد. دن براون دست روی دعوای تاریخی حقوق زن و مرد می‌گذارد. او در این کتاب به خواننده القا می‌کند که کلیسای کاتولیک نقش زنان را در مسیحیت نادیده گرفته‌است. به هر حال همه متفق‌القول هستند که این کتاب از کلاسیک‌های روزگار نو محسوب می‌شود. کتاب با همه پیچیدگی‌هایی که دارد، یکی از ظریف‌ترین داستان‌های معمایی محسوب می‌شود. چارلز وکس معتقد است: «این کتاب ترکیبی از تاریخ، هیجان است. بی جهت نیست که این کتاب در مدت زمان کوتاهی به چنین فروشی دست پیدا کرد، این کتاب راز یک قتل است.

پیرنگ داستان طوری است که تا به آخر خواننده را با خود می‌کشد. اما مشکل عمده این کتاب از آنجا سرچشمه می‌گیرد که دن براون حقایق را به شکل کلی مطرح می‌کند و بعد هم سرنخ‌های کوچکی را که در جای جای داستان قرار داده، به هم گره می‌زند.» جالب‌ترین نکته درباره رمز داوینچی این است که تاریخ نگاران دچار شک و تردید شده‌اند، روشنفکران آن را انفجار می‌دانند و کلیسا خود را به آب و آتش می‌زند تا آن را نفی کند. شاید هیچ اثر دیگری نمی‌توانست این سه گروه را به این شکل به هم نزدیک کند. ماجرا وقتی بغرنج تر شد که دن براون تصمیم گرفت قسمت دوم ماجرا را به «پاپ ژان پل دوم» گره بزند.

دن براون در اولین هفته فروشش با کسب موفقیت شماره یک در فهرست پرفروش ترین‌های نیویورک تایمز قرار گرفت. از سال ۲۰۰۴ انتشارات رندوم هاوس با اجازه دن براون با شرکت فیلم‌سازی کلمبیا وارد مذاکره شده‌است، تا فیلمی با حضور تام هنکس بر اساس رمان رمز داوینچی ساخته شود. رندوم هاوس در بیلبوردهایش نوشته‌است: «اگر به تجرد مسیح معتقدید، سراغ کتاب رمز داوینچی نروید، در غیر این صورت همه چیز به پای خودتان است

حضور در سینما[ویرایش]

۱– رمز داوینچی ۲۰۰۶( The Da Vinci Code-Film

در سال ۲۰۰۶ فیلم سینمایی رمز داوینچی با بازی تام هنکس و به کارگردانی ران هوارد به روی پرده سینماها رفت. این فیلم بسیار مورد توجه قرار گرفت و در فستیوال کن همان سال پذیرفته شد. هر چند از نظر سینمایی مورد توجه منتقدان قرار نگرفت و در وبسایت IMDB هم امتیاز ۶٫۵ از ۱۰ را کسب کرد، اما با بودجه ۱۲۵ میلیون دلاری بیش از ۷۵۸ میلیون دلار فروش داشت تا جزء ۵ فیلم پرفروش سال ۲۰۰۶ جهان باشد. دن براون به عنوان تهیه کننده اجرایی در کنار تولیدکنندگان این فیلم حضور داشت و حتی قطعه موسیقی از ساخته‌های خودش نیز، در کنار موسیقی متن فیلم استفاده شد. دن بران و همسرش در پشت صحنه فیلمبرداری رمز داوینچی حضور داشتند و در صحنه‌ای از فیلم (در سکانس امضای کتاب) دیده می‌شوند.

۲– فرشتگان و شیاطین ۲۰۰۹( Angels & Demons-Film

پس از موفقیت فوق العاده فیلم رمز داوینچی، فرشتگان و شیاطین هم با بازی تام هنکس و کارگردانی ران هوارد، در ۱۵ می ۲۰۰۹ به روی پرده سینما رفت. این فیلم از دیدگاه منتقدین فقط کمی بهتر از رمزداوینچی ارزیابی شد و یک شاهکار سینمایی به حساب نیامد. (امتیاز ۶٫۷ از ۱۰ در IMDB ) اما در گیشه موفقیت دیگری را رقم زد و با بودجه‌ای نزدیک به ۱۵۰ میلیون دلار، بیش از ۴۸۰ میلیون دلار فروش داشت.

۳– نماد گمشده The Lost Symbol-Film

نوشتن فیلمنامه این اثر توسط دنی استرانگ (برنده جوایز گلدن گلاب و امی) در سال ۲۰۱۳ آغاز شد.

آثار

رمان‌های این نویسنده جنجالی تاکنون این عنوان‌هاست (ترجمه به فارسی):

قلعه دیجیتال   ۱۹۹۸ Digital Fortress

فرشتگان و شیاطین  ۲۰۰۰ Angels and Demons

نقطه فریب  ۲۰۰۱ Deception Point

رمز داوینچی  ۲۰۰۳ The DaVinci Code

نماد گم‌شده   ۲۰۰۹ The Lost Symbol

دوزخ   ۲۰۱۳ Inferno

( سه‌گانه معروف این نویسنده کتاب‌های شیاطین و فرشتگان، رمز داوینچی و نماد گمشده است، کتاب ششم دن براون، دوزخ قسمت چهارم این سری است)

الکساندر دوما

الکساندر دوما

(الکساندر دوما (پدر) )به فرانسوی:  Alexandre Dumas, père‏ (۲۴ ژوئیه ۱۸۰۲ – ۵ دسامبر ۱۸۷۰) رمان‌نویس و نمایش‌نامه‌نویس فرانسوی بود که به او لقب «سلطان پاریس» را داده بودند.

دوما به خاطر رمان‌های ماجراجویانه فراوانش یکی از مشهورترین نویسندگان فرانسه به شمار می‌رود. بسیاری از رمان‌های او، از قبیل «کنت مونت کریستو»، «سه تفنگدار»، «بیست سال بعد» و «ویکنت دوبراژلون» رمان‌هایی دنباله دار و سریالی هستند. او علاوه بر رمان‌نویسی، مقاله‌نویس، نمایش‌نامه‌نویس و خبرنگار پرتوانی بود.

دوران کودکی

الکساندر دوما در روستایی به نام «ویلر کوتره» در نزدیکی شهر پاریس به دنیا آمد. پدر او، توماس الکساندر داوی دولا پاتریه و مادرش ماری لوئی الیزابت لابوره نام داشتند.

پدر الکساندر، که ژنرالی در ارتش ناپلئون بود، مورد غضب ارتش قرار گرفت و همین امر او را به سمت فقر سوق داد. زمانی که الکساندر دوما به دنیا آمد، خانواده او ثروت و موقعیت خود را از دست داده بودند و مادر او که با مرگ ژنرال دوما در ۱۸۰۶ (در چهارسالگی الکساندر)، بیوه شده بود، جهت ایجاد موقعیت تحصیلی مناسب برای فرزندش به سختی تلاش می‌کرد. هرچند «ماری لوئیس» در تأمین هزینه‌های تحصیلی برای فرزندش ناتوان بود، اما این مسئله در شوق و علاقه الکساندر به مطالعه تأثیری نداشت و او هر کتابی را که به دست می‌آورد می‌خواند.

هم زمان با رشد الکساندر کوچک، داستان‌هایی که «ماری لوئی» از شجاعت و رشادت پدرش در زمان اوج اقتدار ارتش ناپلئون برای او تعریف می‌کرد، به وی دید روشن و واضحی از ماجراجویی و قهرمان‌پروری می‌بخشید.

 

هرچند که سایه فقر بر خانواده الکساندر سنگینی می‌کرد، اما هنوز شهرت پدر و ارتباطات اشرافی سابق برای آنها باقی‌مانده بود و همین عوامل باعث شد که پس از استقرار رژیم سلطنتی، الکساندر ۲۰ ساله در ۱۸۲۲ به پاریس برود و با کمک اقوام پدری، به سمت منشی مخصوص دوک دو اورلئان درآید.

 

نویسندگی

هم زمان با کار در پاریس، دوما به نوشتن مقاله برای مجلات و نمایش نامه برای تئاتر می‌پرداخت. در ۱۸۲۹ نمایش نامه هنری سوم و دربارش ارائه شد و با استقبال خوبی روبرو گشت. سال بعد نمایش نامه بعدی او کریستین شهرت بیشتر و به موازات آن موقعیت مالی خوبی برایش به ارمغان آورد و او را قادر ساخت که تمام وقت به نویسندگی بپردازد.

 

در ۱۸۳۰ وی در انقلابی سهیم گردید که منجر به براندازی حکومت شارل و تفویض قدرت به کارفرمای او «دوک دو اورلئان (یا همان لوئی فیلیپ)» شد. تا نیمه‌های دهه ۱۸۳۰ زندگی در فرانسه به علت شورش‌های پراکنده مختل بود. هم زمان با بهبود اوضاع اقتصادی و اجتماعی موقعیت برای بروز استعداد الکساندر دوما فراهم شد. پس از نوشتن چند نمایش نامه موفق دیگر، او به نوشتن رمان تغییر جهت داد. به این ترتیب که با افزایش علاقه‌مندی روزنامه‌ها به رمان‌های دنباله‌دار در سال ۱۸۳۸ دوما با بازنویسی یکی از نمایش نامه‌هایش اولین رمان سریالی خود با نام کاپیتان پاول را ارائه کرد و این شروعی بود برای تبدیل ذهن الکساندر دوما به یک «استودیوی داستان پردازی» که صدها داستان و شخصیت در آن ساخته و پرداخته شد.

 

در سال‌های ۱۸۳۹ تا ۱۸۴۱ دوما به همراه تنی چند از دوستانش رمان Celebrated Crimes (جنایات مجلل) را ساخته و پرداخته کرد. این رمان ۸ قسمتی به شرح جنایات مشهور اروپا می‌پردازد.

 در اول فوریه ۱۸۴۰ دوما با هنرپیشه‌ای به نام Ida Ferrier (ایدا فریه) (۱۸۵۹۱۸۱۱) ازدواج کرد. اما علی‌رغم این ازدواج او دارای فرزندی غیرقانونی از زنی به نام ماری کاترین لابای است که همان الکساندر دومای پسر است. این فرزند دوما راه پدر را ادامه داد. وی یکی از نویسندگان شهیر فرانسه است.

 نویسندگی برای دوما درآمد زیادی به همراه داشت، اما نوع زندگی اشرافی و ولخرجی و دست و دلبازی دوما نهایتاً باعث ورشکستگی او گردید. زمانی که سلطنت لوئی فیلیپ با شورشی به پایان رسید، دوما از جانب حاکم منتخب مورد توجه قرار نگرفت. وی در سال ۱۸۵۱ برای رهایی از دست طلبکارانش به روسیه گریخت و دو سال از زندگی‌اش را در آنجا سپری کرد. پس از آن دوما با تأسیس روزنامه‌ای به نام ایندیپندت وارد جریانات سیاسی ایتالیا شد و سرانجام در سال ۱۸۶۴ به پاریس بازگشت.

 

پایان زندگی

الکساندر دوما دارای نژادی «آفریقایی- فرانسوی» بود و علی‌رغم ارتباطات اشرافی موفقی که داشت، تأثیر این ترکیب نژادی گاهی در آثار و گفتار او دیده می‌شود. او یک بار به شخصی که به پیشینهٔ نژادی او توهین کرده بود گفت: «پدر من یک دورگهٔ اروپایی است، پدربزرگ من یک سیاه پوست است و پدر پدربزرگ من یک میمون! می‌بینی مرد، شروع خاندان من همچون پایان خاندان توست!»

 

فرانسه نویسندگان برجسته زیادی به خود دیده اما گسترهٔ خوانندگان هیچ‌یک از آن‌ها به الکساندر دوما نمی‌رسد. او از پیش‌گامان مکتب رمانتیسیسم بود و گاهی رگه‌هایی از مکتب رئالیسم نیز در نوشته‌هایش یافت می‌شود. وی بیش از سیصد عنوان کتاب دارد که حاکی از پرکاری این نویسنده بزرگ است. کتاب‌های او تقریباً به تمام زبان‌های زنده دنیا ترجمه شده و تاکنون بیش از ۲۰۰ فیلم براساس کتاب‌هایش ساخته اند. هم اینک محل زندگی او در کاخ مونت کریستو در حومه پاریس پذیرای مسافران و علاقه‌مندان به اوست. همچنین در سال ۱۹۷۰ یکی از ایستگاه‌های متروی پاریس برای بزرگداشت او به نام ایستگاه الکساندر دوما نام گذاری شد و در سال ۲۰۰۲ میلادی دولت فرانسه به مناسبت دویستمین سالگرد تولد الکساندر دوما بقایای جسد او را در پانتئون پاریس محل دفن مفاخر ملی فرانسه جای داد.

 

دوما در پنجم دسامبر سال ۱۸۷۰ در حالی که ۶۸ بهار از زندگی‌اش می‌گذشت درگذشت.

 

آثار

نمایش نامه

صید و عشق (۱۸۲۵)

عروسی و تدفین (۱۸۲۶)

هانری سوم و دربارش(۱۸۲۹)

ناپلئون بناپارت(۱۸۳۱)

ریچارد دارلینگتون (۱۸۳۱)

آنتونی (۱۸۳۱)

برج نسل (۱۸۳۲)

کاترین هوارد (۱۸۳۴)

کرامول و چارلز اول(۱۸۳۵)

ادموند کین (۱۸۳۶)

مارکیز دو برونی (۱۸۳۶)

کالیگولا (۱۸۳۷)

باتلیده (۱۸۳۹)

خانم بل-ایزل (۱۸۳۹)

کیمیاگر(۱۸۳۹)

لورنزینو (۱۸۴۲)

هالیفاکس (۱۸۴۲)

Gill – Dumas Père.jpg

لوئی برنارد(۱۸۴۳)

ملاک دامبیکی(۱۸۴۳)

سیلواندر (۱۸۴۵)

کیش و مات (۱۸۴۶)

کنت هرمان (۱۸۴۹)

شال سبز(۱۸۴۹)

وصیت نامه سزار (۱۸۴۹)

رمولوس (۱۸۵۴)

اورستیا (۱۸۵۶)

زندانی باستیل (۱۸۶۱)

سایرآثار

آسکانیو (۱۸۴۳)

تاثرات سفر

شوالیه دارمانتال

تبعیدشدگان

ابوالهول سرخ

لارون مارکو

چگونه نمایشنامه‌نویس شدم

سه تفنگدار

سه تفنگدار (۱۸۴۴)

پس از بیست سال (۱۸۴۵)، قسمت دوم سه تفنگدار

ویکنت دوبراژلون (۱۸۴۷)، قسمت سوم سه تفنگدار

خانم مونسورو این کتاب تحت نام قبل از طوفان در ایران به ترجمه ذبیح‌الله منصوری منتشر شده‌است.

ملکه مارگو (۱۸۴۵) این کتاب تحت نام قبل از طوفان در ایران به ترجمه ذبیح‌الله منصوری منتشر شده‌است.

کنت دو مونت کریستو(۱۸۴۶۱۸۴۵)

جنگ زنان (۱۸۴۶۱۸۴۵)

شوالیه دو مزون روژ (۱۸۴۶، شش جلد)

ژوزف بالسامو (۱۸۴۸۱۸۴۶)

پاسداران چهل و پنج گانه

گردنبند ملکه (۱۸۵۰۱۸۴۹)

لاله سیاه(۱۸۵۰)

آنژ پیتو (۱۸۵۳)

سفیدها و آبی ها (۱۸۶۷)

آرتور کانن دویل

آرتور کانن دویل

آرتور کانن دویل پزشک و محقق اسکاتلندی متولد ۲۲ مه ۱۸۵۹ می باشد که شهرت و محبوبیت خود را بیش از هر چیز مدیون شخصیت اول یکی از بهترین آثارش یعنی شرلوک هولمز، کارآگاه خصوصی انگیسی است.

آرتور کانن دویل علی رغم اینکه در خانواده ای بزرگ شد که پدرش به علت شکست های متعدد در کار خود (  پدر آرتور نقاش بود ولی برعکس پسر چندان در کارش موفق نبود ) به الکل اعتیاد پیدا کرد و بیشتر عمر خود را در آسایشگاه به سر برد، اما خود آرتور در رشته پزشکی ادامه تحصیل داد و مدتی نیز به عنوان پزشک در یک کشتی که به آفریقا سفر میکرد مشغول به کار شد. سرانجام او در سال ۱۸۸۵ مدرک دکترای خود را از داشگاه ادینبرو دریافت کرد.

آرتور از ابتدا به ادبیات علاقه داشت و در کنار کار پزشکی برای روزنامه ها و مجلات مقاله و مطالب ادبی می نوشت. او یکی از پرکار ترین نویسندگان زمان خود بود و کتابهای زیادی از او به جای مانده است که معروف ترین آنها مجموعه شرلوک هولمز می باشد. همچنین او دارای تعداد متعددی کتاب تاریخ، رمان تاریخی و همچنین کتاب جامعی درباره بوئرهای آفریقای جنوبی نوشته است.

شرلوک هولمز:

مجموعه شرلوک هولمز در ابتدا به خاطر اینکه گمان می شد مردم برای چنین داستان های کارآگاهی پول نخواهند داد، توسط مجلات در کاغذ های ارزان قیمت چاپ شد. ولی پس از مدتی محبوبیت آن به حدی رسید که چاپ آن به صورت کتابی مجزا درآمد و فروش خوبی را هم تجربه کرد.

احضار روح:

یکی از عجیب ترین کتاب های او درباره احضار روح است. کانن دویل در اواخر عمر خود اعتقاد راسخی به احضار روح و ارتباط با آن پیدا کرده بود. بسیاری از مورخین مرگ فرزندش به همراه بسیاری از نزدیکانش در جنگ جهانی اول را علت این اعتقاد او به احضار روح و ارتباط با آن میدانند و معتقد هستند او پس از جنگ جهانی اول، مانند بسیاری از مردم آن زمان دچار مشکلات روحی شدیدی شده بوده است.  

هوشنگ مرادی کرمانی

هوشنگ مرادی کرمانی

هوشنگ مرادی کرمانی نویسنده معاصر ایرانی و متولد شانزدهم شهریور سال ۱۳۲۳ در روستای سیرج از توابع بخش شهداد کرمان است. اکثر ما ایرانی ها وی را با اثر معروف و مشهورش یعنی قصه های مجید می شناسیم. این در حالی است که از این نویسنده خوش ذوق کشورمان آثار بسیار ارزشمند دیگری در دسترس ما هست که به بیش از ۳۰ زبان در دنیا ترجمه شده است و اهل کتاب و به خصوص علاقه مندان به داستان کوتاه حتما باید به این آثار نگاه ویژه ای داشته باشند.

مرادی کرمانی تا دوره دبیرستان را در کرمان گذراند و بعد از آن به دلیل علاقه وی به سینما به دانشکده هنرهای دراماتیک تهران آمد و هم زمان در رشته ترجمه زبان انگلیسی فارق التحصیل شد.

بسیاری از آثار وی بعد ها دستمایه ساخت بهترین فیلم ها و سریال های ایرانی شده است. از سال ۱۳۳۹ در کرمان و همکاری با رادیو محلی کرمان نویسندگی را آغاز کرد، و در سال ۱۳۴۷ با چاپ داستان در مطبوعات فعالیت مطبوعاتی اش را گسترش داد.

اولین داستان وی به نام «کوچه ما خوشبخت‌ها» در مجله خوشه (به سردبیری ادبی شاملومنتشر شد که حال و هوای طنز آلود داشت. در سال ۱۳۴۹ یا ۱۳۵۰ اولین کتاب داستان وی «معصومه» حاوی چند قصه متفاوت و کتاب دیگری به نام «من غزال ترسیده‌ای هستم» به چاپ رسیدند.

در سال ۱۳۵۳ داستان «قصه‌های مجید» را خلق می‌کند، داستان پسر نوجوانی که همراه با «بی بی» پیر زن مهربان، زندگی می‌کند. همین قصه‌ها، جایزه مخصوص «کتاب برگزیده سال۱۳۶۴» را نصیب وی ساخت.

اما اولین جایزه نویسندگی اش به خاطر «بچه‌های قالیبافخانه» بود که در سال ۱۳۵۹ جایزه نقدی شورای کتاب کودک و جایزه جهانی اندرسن در سال ۱۹۸۶ را به او اختصاص داد. این داستان سرگذشت کودکانی را بیان می‌کند که به خاطر وضع نابسامان زندگی خانواده مجبور بودند در سنین کودکی به قالیبافخانه‌ها بروند و در بدترین شرایط به کار بپردازند. در مورد نوشتن این داستان می‌گوید: «برای نوشتن این داستان ماه‌ها به کرمان رفتم و در کنار بافندگان قالی نشستم تا احساس آن‌ها را به خوبی درک کنم». درک و لمس آنچه که می‌نویسد از خصوصیات نویسندگی کرمانی است که در تمام داستان‌های او می‌توان احساس کرد. می‌توان گفت مرادی با تمام وجود می‌نویسد.

آثار او به زبان‌های آلمانی، انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی، هلندی، عربی، ارمنی و هندی ترجمه شده‌است. اما اولین اثری که از او به زبان انگلیسی ترجمه شده بود داستان «سماور» از «قصه‌های مجید» بود که برای یونیسف فرستاده شد.

مرادی کرمانی و سینما:

شاید هوشنگ مرادی کرمانی تنها نویسندهٔ ایرانی باشد که آثار سینمایی (با تلویزیونی) اقتباس‌شده از داستان‌هایش بیش‌تر به‌خاطر جنبه‌هایی متفاوت آثاری قابل تأمل و شاخص از کار درآمده‌اند. مجموعهٔ فیلم‌های تلویزیونی قصه‌های مجید که اولین این آثار است، به یکی از پرتماشاگرترین مجموعه‌های بعد از انقلاب تبدیل شد. پس از آن کارگردان این مجموعه، «کیومرث پوراحمد»، داستان‌هایی دیگر از مجموعهٔ قصه‌های مجید را این بار در سینما به تصویر درآوردصبح روز بعد که به‌دلیل ساختار طنزآلود و افشاگرانه‌اش دربارهٔ آموزش و پرورش سنتی مورد توجه مخاطبان قرار گرفت، شرم که به‌خاطر ساختار پیچیده و ذهنی و ارزش‌های فرهنگی و هنری‌اش هرچند مورد توجه مخاطب عام قرار نگرفت، اما منتقدان و کارشناسان سینمایی را خوش آمد و نان و شعر که به‌دلیل بعضی ملاحظات درونی و بیرونی مربوط به فیلم (مانند بزرگ شدن بازیگر نقش اول قصه‌های مجید (مهدی باقربیگیو عدم دوخته شدن دوبارهٔ نقش مجید به شمایل جدیدش یا اغتشاش داستانی به علت درهم‌آمیزی چند داستان از مجموعهٔ داستان‌های قصه‌های مجید در این فیلم) نه مخاطب عام را راضی کرد و نه خاص راخمره، دومین ساختهٔ «ابراهیم فروزش» و بر اساس داستانی از مرادی کرمانی، از دیگر آثار ارزشمندی است که در سال ۱۳۶۹ ساخته شد و طی دو سال شرکت در جشنواره‌ها و مجامع بین‌المللی رکورددار شد.

«محمدعلی طالبی» که در دههٔ ۱۳۷۰ با گرایش مضامین اجتماعی و بیان سرنوشت کودکان و نوجوانان ایرانی که در کلان‌شهر تهران زندگی توأم با را حسرتی را می‌گذرانند توانست نام خود را در کنار سینماگران نوجوان ایرانی ثبت کند، سه فیلم چکمه، تیک تاک» و کیسه برنج را بر اساس داستان‌هایی از مرادی کرمانی ساخت که با توجه به ساختار واقع‌گرایانه‌شان، توجه مجامع بین‌المللی را به‌سوی این فیلم‌ساز جلب نمودند، تا آن حد که فیلم کیسهٔ برنج با سرمایهٔ مشترک ایران و ژاپن ساخته شد. طالبی به تازگی فیلم مثل ماه شب چهارده را بر اساس داستان‌هایی با همین نام‌ها از هوشنگ مرادی کرمانی ساخته و هم‌چنین یک مجموعهٔ تلویزیونی ۱۱ قسمتی از روی ماه شب چهارده اقتباس کرده‌است که این آثار هنوز به نمایش درنیامده‌اند.

در فیلم سینمایی تنور فرهنگ خاتمی این بار قهرمان داستان دخترکی نه ساله است که در شرایطی در خانه تنها مانده و برای پدر خود می‌خواهد نان بپزد. او که نمی‌داند چگونه باید نان بپزد پیش ماه بی بی رفته و از او می‌خواهد دربارهٔ نان پختن به او انشا بگوید. این فیلم اقتباسی بر اساس کتاب تنورنوشته هوشنگ مرادی کرمانی در سال ۱۳۷۵ در روستایی در جنوب شهر کرمان تهیه گردید. این اثر در سیزدهمین جشنواره بین‌المللی فیلم‌های کودکان و نوجوانان فیلم منتخب هیئت داوران و دیپلم افتخار جشنواره را ازآن خود ساخت.

 

اما اقتباس «داریوش مهرجویی» از «مهمان مامان» در سال ۱۳۸۹، فصل تازه‌ای را در روند اقتباس‌های سینمایی از روی آثار مرادی کرمانی گشود، این فیلم گرچه متعلق به سینمای کودک نبود، ولی به وضوح در نمایش شخصیت‌های فقیر معصومش، فضای خاص توأمان کودکانه، تلخ و طنزآمیز آثار کرمانی را بازتاب می‌داد (خود مرادی کرمانی گفته‌است که سرسختی پیرمرد در رمان «پیرمرد و دریا! همینگوی و لایه‌های درونی‌اش برای او این را تداعی می‌کند که پیرمرد، یک «مجید» آمریکایی است و از این جمله می‌توان چنین نتیجه گرفت که در داستان‌های وی نوعی روح کودکانه حضور دارند، هرچند در بعضی از آن‌ها-دست‌کم-شخصیت‌های محوری کودک نباشند». این فیلم هم توانست نظر قاطبهٔ منتقدان و انبوه تماشاگران را به‌سوی خود جلب کند. «مربای شیرین» (مرضیه برومندتنها اثر اقتباش‌شده از روی داستان‌های مرادی کرمانی است که مطلقاً فاقد جنبه‌های عام‌پسند و هم‌چنین خاص‌پسند است. فیلم با دستمایه قراردادن داستانی واقع‌گرایانه از مرادی کرمانی-به‌عنوان ویژگی ثابت آثار او- فضا را به سوی موزیکال و فانتزی کودکانه برده‌است و این تناقص اساسی باعث شده که به اثری کم‌مایه تبدیل شود.

آخرین آثار سینمایی به نمایش درآمده از روی داستان‌های مرادی کرمانی، «تک‌درختها» (سعید ابراهیمی‌فرو «گوشواره» (وحید موسویانهستند که هریک با آمیزش با جهان‌بینی خاص فیلمسازان خود رنگ‌وبویی متفاوت به خود گرفته‌اند، اما هم‌چنان می‌توان ردپای آن کودکانگی تلخ طنزآمیز را مثلاً در شخصیت شاعر کرمانی فیلم تک‌درخت‌ها بازیافت که شعرهای نه‌چندان قاعده‌مند ولی باارزشش درنظر انجمن شاعران کرمان، برای خود شاعر سالخورده چون جواهری بی‌بهاست چراکه روایتگر دوران کودکی فرزندانش بوده و همچون آینه‌ای در مقابل کودک‌صفتی بی‌بغض و کینه اما پردرد خودش قرار می‌گیرند.

شاید مهم‌ترین عللی را که در چرایی این‌همه توجه تازه کرد که این جا درست است هرازچندگاهی توانست رنگ و لعابی به سینمای کودک و نوجوان با سینمای کودکانهٔ ما بدهد-به وضوح در اظهارات خود نویسنده بیان گردند که ممکن است بتوانند برای تمامی سینماگران و نویسندگان شکست‌خوردهٔ عرصهٔ کودک و جوان و پیر و مرده هم مفید واقع شوند:

هنگام نوشتن داستان به جنبه‌های سینمای آن فکر می‌کنم؛ در واقع داستان را به صورت تصویری می‌بینم و به‌همین دلیل در رابطه با آثاری که از روی داستان‌هایم ساخته‌شده‌اند، کم‌ترین مشکل را دارم

بشر اولیه قبل از این‌که نویسنده شود سینماگر بوده و تصاویر روی دیوارهٔ غارها، مجسمه‌ها و ظروف سفالی گواه این امر است. بشر از ابتدا دوست داشته که ذهنش تصویرگر باشد و این امر امروزه بااستفاده از ابزار و تجهیزات در قالب سینما و تصویر امکان‌پذیر شده‌است. هرکس که کتابی می‌خواند، به‌دلیل نوع برداشت و تصویرسازی ذهنی‌اش از داستان، به نوعی نویسنده‌است».

«من وارد ادبیات کودک نشده‌ام، بلکه ادبیات کودک در من شکل گرفته‌است. قبل از نوشتن برای کودکان، برای رادیو متن می‌نوشتم. یکی از نوشته‌هایم که خوب هم جواب داد و قرار بود ۱۳ روز طول بکشد، قصه‌های مجید بود که ۴ سال طول کشید. فکر می‌کنم که بازتاب کودکی در من مانده‌است؛ من در کودکی مانده‌ام و هر چه بگذرد، کودکی از ذهنم نمی‌رود. هرکسی‌که کودکی‌اش را ازدست بدهد، جانش را ازدست می‌دهد و می‌میرد

هرگز سعی نمی‌کنم برای کودکان بنویسم، موقع نوشتن هم پایهٔ واژگانی خوانندگان را در نظر نمی‌گیرم؛ هرچه دل تنگم می‌خواهد روی کاغذ می‌گذارم و می‌بینم بچه‌ها دورم جمع شده‌اند. من در نوشتن نه به پیام و نه به روانشناسی توجه نمی‌کنم. نوشتن برای من یک حادثهٔ درونی است که یک مطلب که به ذهنم آمده و تمام مواقع در ذهنم وجود دارد، در من درونی می‌شود و روی کاغذ می‌آید.