John Stuart Mill

جان استوارت میل

جان استوارت میل (John Stuart Mill)

جان استوارت میل، متولد ۲۰ مه ۱۸۰۶ و درگذشت ۸ مه ۱۸۷۳، متفکر بریتانیایی سدهٔ نوزدهم است. وی گذشته از آن که نویسنده بود، در زمینه منطق، نظریه شناخت، اخلاق و اقتصاد نیز قلم می‌زد و شخصیتی فعال در عرصه سیاست به‌شمار می‌آمد. نمره IQ وی در معیار مختلف بین ۱۸۰ تا ۲۰۰ برآورد شده است.

نوشته‌های سیاسی میل حول مسائل مربوط به حقوق و آزادی‌های سیاسی، حکومت پارلمانی و جایگاه و پایگاه زنان در جامعه بوده است. وی در سال ۱۸۵۹، مقاله‌های با نام «درباره آزادی» (On Liberty) منتشر کرد و در آن استدلال می‌کند که آزادی یکی از حق‌های اساسی بشر است. از دیگر آثار شاخص جان استوارت میل می‌توان به انقیاد زنان، فایده‌گرایی و تاملاتی در حکومت انتخابی اشاره داشت.

ویلیام دتمولد (William Detmold)

ویلیام دتمولد

ویلیام دتمولد (William Detmold)

ویلیام دتمولد فیزیکدان تجربی است که بر روی ذرات بنیادی ماده که موجب تشکیلِ هسته‌ی اتم‌ها می‌شود مطالعه می‌کند.

یاسر رودی

یاسر رودی (Yaser Roudi)

یاسر رودی فیزیکدانی که بر روی چگونگی پردازش اطلاعات در مغز و سیستم‌های پیچیده‌ی دیگر محاسبات ریاضی انجام می‌دهد. موضوع اصلی تحقیق پروفسور رودی، درک ساختار محاسبات و الگوریتم‌های مربوط به نتیجه گیری‌های عددی و آموزش و چگونگی پایه‌ریزی این محاسبات در شبکه‌های عصبی است. وی اخیرا طی همکاری با پروفسور ادوارد و میبریت موزر که برندگان جایزه‌ی نوبل پزشکی امسال هستند، توانست به نتایج چشمگیری در زمینه‌ی درک ساختارهای شبکه‌ها در سیستم‌های ردیابی انواع پستانداران و کارکردهای حافظه دست یابد.

به گفته‌ی پروفسور ادوارد موزر، یاسر رودی یکی از معدود محققان جوان در سطح بین‌المللی است که هم در زمینه‌ی علم اعصاب و هم در زمینه‌ی فیزیک نظری فعالیت می‌کند. وی با ایجاد فعالیت‌های مشترک نقش بسزایی بر تاثیرپذیری این دو رشته از یکدیگر برعهده دارد. پروفسور میبریت موزر می‌گوید: نکته‌ی جالب در مورد یاسر این است که او می‌تواند با استفاده از قوانین پایه‌ای فیزیک محاسبات ذهنی را توضیح دهد که ممکن است حتی در مورد مواد غیر جاندار نیز صدق کند.

یاسر رودی

پروفسور یاسر رودی جوان ایرانی متولد ۱۳۶۰، تحصیلات کارشناسی و کارشناسی ارشد خود را در دانشگاه شریف به پایان رساند و در سال ۲۰۰۵ موفق به کسب مدرک دکتری از دانشکده بین‌المللی مطالعات پیشرفته واقع در تریسته ایتالیا شد. وی پیش از شروع به کار در NTNU، در کالج واحد علوم و اعصاب محاسباتی گتسبی کالج دانشگاهی لندن در زمینه محاسبات عصبی و آموزش رباتیک مشغول به کار بوده ‌است. در حال حاضر ایشان علاوه بر سمت محقق در نوردیتا، در موسسه‌ مرکز بین المللی فیزیک نظری در ایتالیا مشغول به کار هستند.

از میان جوایز دریافتی وی می‌توان به محقق برتر جوان اعطایی توسط موسسه‌ آکادمی علوم نروژ و دیگر موارد اشاره کرد. همچنین چندی پیش موسسه هرتی با همکاری فدراسیون نیوروساینس اروپا جایزه‌ متخصص اعصاب اریک کندل ۲۰۱۵ را به یاسر رودی فیزیکدان موسسه‌ کاولی نیوروساینس و مرکز محاسبات عصبی NTNU در تروندهایم نروژ اهدا کرد. جایزه متخصصان جوان علوم اعصاب اریک کندل توسط بنیاد هرتی (Hertie) هر دو سال یک بار برای کار دانشمندان جوان برجسته در زمینه علوم اعصاب و کمک به ارتقای شغل آن‌ها به عنوان محقق اعطا می‌شود.

جلال آل احمد

جلال آل احمد

جلال آل احمد در سال ۱۳۰۲ و در یک خانواده روحانی در محله سید نصرالدین تهران به دنیا آمد.  تحصیلات وی در دوره دبیرستان مصادف شد با جنگ جهانی دوم و به همین دلیل پدر وی او را برای مدتی به نجف نزد برادر بزرگتر جلال فرستاد ولی جلال بیش از دو ماه آنجا تاب نیاورد و دوباره به ایران آمد.

در سال ۱۳۲۵ در رشته ادبیات فارقالتحصیل شد و در ۱۳۲۷ در اتوبوسی از اصفهان به تهران می آمد که با سیمین دانشور ، داستان نویس و مترجم معاصر آشنا شد و در سال ۱۳۲۹ با وی ازدواج  کرد.

آل احمد در سال ۱۳۳۰، زمانی که تنها دفاع از رساله (( قصه هزار و یک شب )) خود را پیش رو داشت تا مدرک دکترای خود را بگیرد در اقدامی عجیب دانشگاه را رها کرد. وی بعد ها در کتاب (( خدمت و خیانت روشنفکران)) کم سوادی اساتید دانشگاه را علت اصلی بی میلی خود به گرفتن مدرک دکترا عنوان می کند.

از جمله آثار با ارزش او می توان به :

(( دید و بازدید )) با لحنی طنز و (( از رنجی که می بریم )) که مجموعه ۷ داستان کوتاه است و (( سه تار )) که مجموعه ای متشکل از ۱۳ داستان کوتاه است و (( زن زیادی)) و (( سرگذشت کندوها)) که نخستین داستان بلند اوست ، (( مدیر مدرسه)) و (( نون والقلم))   ، (( پنج داستان )) ، (( طوطی نامه )) و غیره نام برد.

سفرنامه :

سفرنامه‌های جلال را می‌توان در این كتاب‌ها خلاصه كرد: اورازان (۱۳۳۳)، تات‌نشین‌های بلوك زهرا (۱۳۳۷)، جزیره خارك در یتیم خلیج فارس (۱۳۳۹)، خسی در میقات (۱۳۴۵)، سفر به ولایت عزرائیل (۱۳۶۳)، سفر روس (۱۳۶۹) سفر آمریكا و سفر اروپا كه هنوز منتشر نشده‌اند.

ترجمه:

آل احمد آثار مهمی را از آلبركامو، آندره ژید، ژان پل سارتر و داستایوفسكی ترجمه كرده است.


آثاری كه آل‌احمد آنها را به فارسی برگردانده است عبارتند از: «عزاداریهای نامشروع» (۱۳۲۲)، «محمد آخرالزمان» نوشته بل كازانوا (۱۳۲۶)، «قمارباز» اثر داستایوفسكی‌(۱۳۲۷)، «بیگانه» اثر آلبركامو به همراه علی اصغر خبره زاده (۱۳۲۸)، «سوء تفاهم» اثر كامو (۱۳۲۹)، «دستهای آلوده» اثر سارتر (۱۳۳۱)، «بازگشت از شوروی» اثر ژید (۱۳۳۳)، «مائده‌های زمینی» اثر ژید به همراه پرویز داریوش (۱۳۴۳)، «كرگدن» اثر یونسكو، (۱۳۴۵)، «عبور از خطـ» اثر یونگر به همراه محمود هومن (۱۳۴۶)، «تشنگی و گشنگی» اثر یونسكو (۱۳۵۱)، كه در حدود ۵۰ صفحه از این آخرین كتاب را آل‌احمد ترجمه كرده بود كه مرگ باعث نشد آن را به پایان ببرد و پس از وی منوچهر هزارخانی بقیه كتاب را ترجمه كرد.

مرگ جلال آل‌احمد در ۱۸ شهریور ۱۳۴۸ در چهل و پنج سالگی در اَسالِم گیلان درگذشت.

 پس از مرگ نابهنگام آل‌احمد، پیکر وی به‌سرعت تشییع و به خاک سپرده شد، که باعث باوری درباره سربه‌نیست شدن او توسط ساواک شد. همسر وی، سیمین دانشور، این شایعات را تکذیب کرده‌است، ولی شمس آل‌احمد قویاً معتقد است که ساواک او را به قتل رسانده و شرح مفصلی در این باره در کتاب از چشم برادر بیان کرده‌است.

سیمین دانشور، همسر جلال، در کتاب غروب جلال صریحاً عنوان می‌کند که شوهرش قربانی نوشابه های الکلی شد.

جلال آل‌احمد وصیت کرده بود که جسد او را در اختیار اولین سالن تشریح دانشجویان قرار دهند؛ ولی از آن‌جا که وصیت وی برابر شرع نبود، پیکر او در مسجد فیروزآبادی جنب بیمارستان فیروز آبادی شهر ری به امانت گذاشته شد تا بعدها آرامگاهی در شأن او ایجاد شود و این کار هیچ‌گاه صورت نگرفت.

 

جایزه ادبی جلال آل احمد:

در سال ۱۳۸۷ نخستین دوره جایزه ادبی جلال آل‌احمد برگزار شد. در دوره نخست این جایزه هیچ اثری به عنوان برگزیده معرفی نشد. این جایزه با ۱۱۰ سکه تمام بهار آزادی برای برگزیدگان، احتمالاً گرانترین جایزه ادبی ایران محسوب می‌شود.

 

محمد صالح اعلاء

محمد صالح اعلاء

برخی او را یک مجری تلویزیون میدانند و برخی دیگر با صدای وی در رادیو خو گرفته اند. عده ای از ما با ترانه های او خاطره داریم و عده ای با کتابهایش. او در ۲۵ آذر ۱۳۳۱ در اراک متولد شد و بعد ها با ترانه هایش زمین را معطر کرد. در سال ۱۳۵۶ از مدرسه هنرهای دراماتیک رویال آکادمی لندن فوق دیپلم سینما و تلویزیون گرفت همچنین در سال ۱۳۵۹ لیسانس بازیگری و کارگردانی از دانشگاه هنر های دراماتیک و در سال ۱۳۷۲ فوق لیسانس زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه علامه طباطبایی گرفت. در سال ۱۳۴۷ با قصه نویسی و قصه خوانی در رادیو نشان داد که صدای بی ریا و دوست داشتنی خود را از مردم دریغ نمیکند. او در سال ۱۳۶۴ در فیلم (تیغ و ابریشم) به کارگردانی مسعود کیمیایی عزیز ایفای نقش کرد و مدتی هم صاحب نشریه ای به نام (نشانی) بود. از کتابهای او شاید خلاقانه ترینش ترجمه کتاب  (تمامی آنچه که مردان در باب زنان میدانند) باشد که اثر خلاقانه عبدل اسمیت است و در ۱۱۰ صفحه آن هیچ چیزی نوشته نشده!!!

از دیگر کتاب های او ((اجازه می‌فرمایید گاهی خواب شما را ببینم؟)) و (( دست بردن زیر لباس سیب)) و همچنین ((کاپوچینو، کیک پنیر)) را می توان نام برد. 

صالح اعلا دنیای فیلمنامه نویسی را هم با زخمی در سال ۱۳۷۶ تجربه کرد، تجربه ای که دیگر تکرار نکرد. 

شاید خیلی از دوستان جوان نداند که بسیاری از ترانه هایی که با آن خاطره دارند از دریچه ذهن عاشق این مرد میگذرد. مانند ((شازده خانوم)) و (( آوازه خوان)) و (( منو نترسون)) با صدای ستار عزیز و خیلی خواننده های دیگر در داخل و خارج کشور. صحبت از این شاعر و نویسنده بزرگ معاصر و شمارش آثار و توصیف حال او در یک مقاله و نوشته نمی گنجد. امیدوارم روزی مفتخر به ملاقات حضوری با وی شوم و بیشتر از زبان خودش با او آشنا شویم. در پایان ترانه ای از وی را می آورم که در نگارنده ( مدیر سایت ) و احتمالا خیلی از شما لحظات خوبی به وجود آورده.

محبوب من آقايي کن منو به غلامي ببر

يه پول سياه بفروشمو دوباره مفتي بخر

 

ارزون ترين جنس حراجي ميشم

دور تو ميگردم و حاجي ميشم

 

عشق به من گفت که دلدار باش

جنس حراج سر بازار باش

 

آه بکش ناله و فریاد کن

دربدر روی خریدار باش

 

محبوب من

 صفا همون جاست که تو باشی و من

شورش عقل است به صحرای تن

 

محبوب من

مروه همان لحظه ی دیدار ماست

آینه بازی دم عاشق شدن

احمد اعطا یا احمد محمود

احمد اعطا یا احمد محمود

احمد محمود

احمد اعطا با نام ادبی احمد محمود (۴ دی ۱۳۱۰، اهواز – ۱۲ مهر ۱۳۸۱، تهران) نویسنده معاصر ایرانی بود. او را پیرو مکتب رئالیسم اجتماعی می‌دانند. معروف‌ترین رمان او همسایه‌ها در زمره آثار برجسته ادبیات معاصر ایران شمرده می‌شود.

 

تولد و جوانی

محمود در ۴ دی ۱۳۱۰ در شهر اهواز از پدر و مادری دزفولی الاصل به دنیا آمد و شاید به همین دلیل بیشتر خود را دزفولی می‌دانست. در برخی از آثارش چون همسایه‌ها و مدار صفر درجه واژه‌ها و جملاتی به گویش دزفولی به چشم می‌خورد و نیز شخصیت «نعمت» در داستان «غریبه‌ها و پسرک بومی» از کتابی به همین نام نیز از یکی از اهالی دزفول به نام نعمت علائی گرفته شده‌است که حول‌وحوش سال ۱۳۲۳ در دزفول به دست افراد ناشناسی ترور می‌شود. پدر احمد محمود در سال ۱۳۵۶ که در آن زمان احمد محمود ۴۶ ساله بود فوت کرد و مادرش در سال ۱۳۷۹ دو سال قبل از درگذشت خود احمد محمود از دنیا رفت.

در سال ۱۳۲۷ با عمه‌زاده اش ازدواج کرد و در سال ۱۳۲۹ دوره متوسطه را شبانه در دبیرستان شاهپور اهواز به پایان رساند.

 

سیاست، زندان و تبعید

پس از سپری کردن دوران تحصیلات ابتدایی و متوسطه در زادگاهش، به دانشکده افسری ارتش راه یافت، اما ازجمله تعداد زیاد دانشجویان دانشکدهٔ افسری بود که پس از کودتای ۲۸ مردادماه سال ۱۳۳۲ بازداشت و سپس بخش‌بخش آزاد شدند؛ درحالی‌که تنها ۱۳ نفر از آنان در زندان باقی ماندند.

 

احمد اعطا، یکی از این دانشجویان بود، که توبه‌نامه‌ای امضا نکرد و به همکاری با حکومت پهلوی تن نداد. به همین دلیل مدت زیادی را در زندان به‌سر برد که گویا مشکل ریوی او که درنهایت به مرگش منجر شد، یادگار همان دوران بوده‌است.

مدتی هم در حوالی خلیج فارس، از جمله در بندر لنگه، در تبعید به سر برد والبته خودش از این دوران با عنوان: «… زمانی که گرفتار بازی سیاست شده بودم!» یاد می‌کند.

داستان‌نویسی

در سال ۱۳۳۳ نخستین داستان کوتاهش به نام صب می‌شه در مجله امید ایران منتشر شد، و در سال ۱۳۳۸ توانست اولین مجموعه داستانش به نام مول را با سرمایه شخصی به چاپ رساند. او خود می‌گوید:

    بعد از انقلاب به اصرار خودم بازخرید شدم و خانه‌نشین شدم تا شاید به درد درمان‌ناپذیری که همه عمر با من بود – و هست – سامان بدهم. دیر بود اما چاره نبود.

 

بیماری و مرگ

احمد محمود در اواخر عمر دچار بیماری تنگی نفس شد و این بیماری در سال ۱۳۸۰ یک بار او را به بیمارستان کشاند. در اول مهرماه ۱۳۸۱ بار دیگر حال او به وخامت گرایید و پس از انتقال به بیمارستان و بستری شدن، در روز جمعه ۱۲ مهر سال ۱۳۸۱ به دنبال یک دوره بیماری ریوی در بیمارستان مهراد در تهران درگذشت و در امامزاده طاهر کرج به خاک سپرده شد

ستیو تولتز، نویسنده رمان فوق العاده (( جزء از کل ))

ستیو تولتز، نویسنده رمان فوق العاده (( جزء از کل ))

کتاب جزء از کل اولین رمان نویسنده استرالیایی، استیو تولتز است که در سال ۲۰۰۸ منتشر شد. این کتاب در مدت زمان ۵ سال نوشته شده و در همان سال انتشار توجه زیادی را معطوف خودش کرد و نامزد دریافت جایزه بوکر شد.

استیو تولتز در مصاحبه ای در مورد خودش و کتاب جزء از کل چنین می گوید:

آرزوی من نویسنده شدن نبود، ولی همیشه می‌نوشتم. زمان بچگی و نوجوانی شعر و داستان کوتاه می‌ نوشتم و رمان‌ هایی را آغاز می‌ کردم که بعد از دو و نیم فصل، علاقه‌ ام را برای به پایان رساندن‌ شان از دست می‌ دادم. بعد از دانشگاه دوباره به نوشتن رو آوردم. درآمدم خیلی کم بود و فقط می‌ خواستم با شرکت در مسابقات داستان‌ نویسی و فیلمنامه‌ نویسی پولی دست و پا کنم تا بتوانم زندگی‌ ام را بگذرانم که البته هیچ فایده‌ای نداشت. زمانی که دائم شغل عوض می‌کردم یا بهتر بگویم، از نردبان ترقی هر کدام از مشاغل پایین‌تر می‌ رفتم، برایم روشن شد هیچ کاری جز نویسندگی بلد نیستم. نوشتن یک رمان تنها قدم منطقی‌ ای بود که می‌ توانستم بردارم. فکر می‌کردم یک سال طول می‌کشد ولی پنج سال طول کشید. زمان نوشتن تحت تاثیر “کنوت هامسون”، “لویی فردینان سلین”، “جان فانته”، “وودی آلن”، “توماس برنارد” و “ریموند چندلر” بودم.

کتاب جزء از کل

این کتاب در مورد پدر و پسری است به نام های مارتین و جسپر دین که زندگی مارتین همیشه تحت تاثیر برادر ناتنی اش تری دین است.

کتاب بعضی مواقع از زاویه مارتین و بعضی مواقع از زاویه دید چسپر بیان می شود که همین موضوع باعث جذاب تر شدن آن می شود. حوادث و اتفاقات موجود در کتاب بسیار زیاد هستند و هر کدام از آن ها جذابیت خاص خودش را دارد.

کتاب جزء از کل به راستی جزئی از یک کل را به رخ می کشد. در هر قسمت از کتاب اتفاقی در دل اتفاق دیگر وارد می شوند و خواننده نمی تواند به راحتی کتاب را کنار بگذارد و یا آن را پیش بینی کند. پیمان خاکسار در مقدمه کتاب می گوید:  “جزء از کل” کتابی است که هیچ وصفی، حتا حرف‌ های نویسنده‌ اش، نمی‌ تواند حق مطلب را ادا کند. خواندن “جزء از کل” تجربه‌ ای غریب و منحصر به فرد است. در هر صفحه‌ اش جمله‌ ای وجود دارد که می‌ توانید آن را نقل قول کنید. کاوشی است ژرف در اعماق روح انسان و ماهیت تمدن. سفر در دنیایی است که نمونه‌ اش را کمتر دیده‌ اید. رمانی عمیق و پرماجرا و فلسفی که ماه‌ ها اسیرتان می‌ کند. به نظرم تمام تعاریفی که از کتاب شده نابسنده‌ اند. این شما و این ؛جزء از کل”.

برخی از منتقدین جهانی، پاراگراف آغازین کتاب را یکی از بهترین آغاز‌های ادبی دوران معاصر می‌دانند. اگر هم این عنوان را کمی اغراق بدانیم، همچنان نمی‌توانیم زیبایی نخستین سطر‌های کتاب را انکار کنیم. شروع کتاب چیزی فراتر از حد انتظار مخاطب است. به نحوی که او را به فکری عمیق می برد.

مطمئنا هر کسی این رمان را خوانده باشد شگفت زده است از اینکه استیو تولتز چقدر استادانه و به زیبایی داستان را کش می دهد. در این رمان نویسنده اتفاقات عادی و یا بیخود را شرح نمی دهد برای آنکه به تعداد صفحات کتاب اضافه کند. هر آنچه که اتفاق می افتد بی نظیر و فوق العاده است.

قطعا وقتی کتاب را بخوانید به خوبی متوجه این نکته می شوید که یک بار خواندن آن کم است. در واقع خیلی کم است.

اگر به دنیال یک رمان بلند خوب هستید، قطعا این کتاب از جمله بهترین گزینه های ممکن خواهد بود.

قسمت هایی از رمان

هیچ وقت نمی‌ شنوید ورزشکاری در حادثه‌ ای فجیع، حس بویایی‌ اش را از دست بدهد. اگر کائنات تصمیم بگیرد درسی دردناک به ما انسان‌ ها بدهد، که البته این درس هم به هیچ درد زندگی آینده‌ مان نخورد، مثل روز روشن است که ورزشکار باید پایش را از دست بدهد، فیلسوف عقلش، نقاش چشمش، آهنگساز گوشش و آشپز زبانش را. درس من؟ من آزادی‌ ام را از دست دادم و اسیر زندانی عجیب شدم.

کتاب جزء از کل – خلاصه کتاب جزء از کل

از جایی که یادمه مادرم هر روز عصر بهم یه لیوان شیر سرد داده. چرا گرم نیست؟ چرا شیر؟ چرا بهم آب نارگیل یا شربت انبه نمیده؟

یک بار ازش پرسیدم. گفت همه بچه های هم سن تو شیر میخورن. یک بار هم موقع شام به خاطر اینکه آرنجم رو گذاشته بودم روی میز دعوام کرد. پرسیدم “چرا؟” گفت” کار زشتیه”. گفتم” به کی برمیخوره؟ به تو؟ چرا؟” دستپاچه شد و وقتی داشتم میرفتم بخوابم_چون ساعت هفت شب وقت خواب بچه های زیر هفت ساله. فهمیدم کورکورانه از دستورات زنی پیروی میکنم که خودش کورکورانه از شایعه ها پیروی میکنه. فکر کردم: شاید همه چیز نباید این طوری باشه. شاید بتونن یه جور دیگه باشن. هر جور دیگه.

ما در زمینی قابل اشتعال زندگی می‌ کنیم. همیشه آتش هست. همیشه خانه‌ ها از دست می‌ روند و زندگی‌ ها گم می‌ شوند. ولی هیچکس چمدانش را نمی‌ بندد و به چراگاهی امن‌ تر نمی‌ رود. فقط اشک‌ شان را پاک می‌کنند و مردگان‌شان را دفن می‌کنند و بچه‌ های بیشتر می‌ آورند و پایشان را در زمین محکم‌تر می‌کنند.

کتاب جزء از کل

چیزى که نمى فهمیدم این بود که مردم تفکر نمى کنن، تکرار مى کنن. تحلیل نمى کنن، نشخوار مى کنن. هضم نمى کنن، کپى مى کنن. اون وقت ها یه ذره مى فهمیدم که بر خلاف حرف بقیه، انتخاب بین امکاناتِ در دسترس فرق داره با اینکه خودت براى خودت تفکر کنى. تنها راه ِدرست فکر کردن براى خودت اینه که امکانات جدید خلق کنى، امکان هایى که وجود خارجى ندارن.

خیلی کم پیش می آید کسی به آدم پیشنهاد عملی و به درد بخور بدهد. معمولا می گویند نگران نباش یا همه چیز درست میشه که نه تنها غیر کاربردی بلکه به طور وحشتناکی زجرآور هستند، جوری که باید صبر کنی تا کسی که این حرف را به تو زده بیماری لاعلاجی بگیرد تا بتوانی با لذت تمام جمله ی خودش را به خودش تحویل بدهی.

فورا شروع کردم به بستن بار سفر. چمدان قهوه ای کهنه ای بیرون کشیدم و داخلش چند تکه لباس چپاندم. بعد در اتاق خوابم دنبال چیزهای خاطره انگیز گشتم ،ولی تا یادم افتاد وظیفه شان زنده کردن خاطرات است، دست از جستجو کشیدم. گور پدرشان. دوست نداشتم خاطراتم را با خودم ببرم این طرف و آن طرف. خیلی سنگین بودند.

یوستین گردر

یوستین گردر

یوستین گردر

یوستین گُردر Jostein Gaarder

یوستین گردر نویسنده سرشناس نروژی، و استاد (( فلسفه )) و (( تاریخ عقاید )) در نروژ است. او که فارغ التحصیل رشته فلسفه و الهیات و ادبیات از دانشگاه اسلو می باشد، متخصص ساده کردن فلسفه در قالب داستان های زیبا و جذاب است، که مورد توجه تمامی گروه های سنی از کودکان تا بزرگسالان قرار می گیرد.

نمونه بارز آن را در رمان بسیار زیبای (( دنیای سوفی )) می بینیم که باعث شهرت این نویسنده شد و در قالب یک داستان ساده و تخیلی، تمام تاریخ فلسفه را از قبل از ارسطو تا پس از فروید مرور میکند به نحوی که اصلا خسته کننده و یا گیج کننده نمی باشدو تا به حال به ۵۴ زبان ترجمه شده است، یا در (( راز فال ورق )) شاهد رمانی هستیم که عمیق ترین و جدی ترین سوالات فلسفی، به نحوی شگفت انگیز در قالب رمانی زیبا و ساده مطرح شده است.

به کسانی که به ادبیات و فلسفه، هر دو علاقه مند هستند اکیداً توصیه می کنیم رمان های این نویسنده را از دست ندهند.

یوستین گردر در سال ۱۹۹۷ به همراه همسرش سیری دانویگ جایزه سوفی را بنیاد نهاد که نام خود را از رمان دنیای سوفی گرفته است و به حامیان طبیعت و توسعه هر سال جایزه ای به مبلغ ۷۷ هزار پوند می دهند.

فعالیت های اجتماعی و انسانی گردر به همینجا ختم نمی شود. وی در موضع گیری های مختلف در رسانه ها و مصاحبه های خود از رفتار رژیم اشغالگر قدس و کشتار فلسطینیان انتقاد کرده است و خواستار عدم به رسمیت شناختن اسرائیل به شکل کنونی آن است.

جوایز گردر:

  • ۱۹۹۰ – منتقدان نروژی جایزه سال منتقدان ادبیات نروژی برای بهترین اثر ادبیات کودکان و نوجوانان، برای Kabalmysteriet ( رمز و راز بازی یک نفره )
  • ۱۹۹۳ جایزه کتابفروشان نروژی برای من و همکاران speil، من EN گیت (از طریق شیشه، تیره)
  • ۱۹۹۴ – جایزه ادبیات نسل جوان آلمان برای دنیای سوفی.
  • ۱۹۹۵ – PREMIO Bancarella برای ترجمه ایتالیایی از دنیای سوفی.
  • ۱۹۹۷ – بوکستهوده گاو برای Durch einen اشپیگل، در einem dunklen مخمر ابجو، ترجمه آلمانی از من و همکاران speil، من EN دروازه
  • ۲۰۰۴ – جایزه ویلی-برانت در اسلو.
  • ۲۰۰۵ – فرمانده، رویال نروژی سفارش از خیابان اولاو.
  • ۲۰۰۵ – یک مدرک افتخاری در کالج ترینیتی، دوبلین.

آثار یوستین گردر:

  • دختر رهبر سیرک (۱۹۵۲)
  • تشخیص ( ۱۹۸۶)
  • قصر قورباغه‌ها (۱۹۸۸)
  • راز فال ورق (۱۹۹۰)
  • دنیای سوفی(۱۹۹۱)
  • راز تولد (۱۹۹۲)
  • درون یک آیینه درون یک معما (۱۹۹۳)
  • کتابخانه جادویی بیبی بوکنز (۱۹۹۳)
  • زندگی کوتاه است (۱۹۹۶)
  • سلام کسی اینجا نیست (۱۹۹۸)
  • مایا (۱۹۹۹)
  • مرد داستان‌فروش (۲۰۰۱)
  • دختر پرتقال (۲۰۰۳)
  • شاه مات(۲۰۰۳)
  • کوتوله زرد (۲۰۰۶)
  • قصری در پیرینه (۲۰۰۸)
  • دنیای انا (۲۰۱۳)
  • انتون و جاناتان(۲۰۱۴)
هاینریش چارلز بوکوفسکی

هاینریش چارلز بوکوفسکی :

هاینریش چارلز بوکوفسکی :

 (زاده ۱۶ اوت ۱۹۲۰ – درگذشته ۹ مارس ۱۹۹۴) شاعر و داستان‌نویس آمریکایی .

نوشته‌های بوکوفسکی به شدت تحت تأثیر فضای لس آنجلس، شهری که در آن زندگی می‌کرد قرار گرفت. از او اغلب به عنوان نویسنده تأثیرگذارِ معاصر نام برده می‌شود و سبک او بارها مورد تقلید قرار گرفته‌است. بوکوفسکی، در طول زندگی پر کار خود بیش از هزاران شعر، صدها داستان کوتاه، و ۶ رمان، و بیش از ۵۰ کتاب نوشته و به چاپ رسانده‌است.

بوکوفسکی در سال ۱۹۲۰ در شهر آندرناخ آلمان در خانواده «هِنری کارل بوکوفسکی» به‌دنیا آمد. مادرش «کاترینا فِت»، که یک آلمانی اصیل بود، پدرش را که یک آلمانی-امریکایی بود، بعد از جنگ جهانی اول ملاقات کرد. جدِ پدری بوکوفسکی در آلمان به‌دنیا آمدند. بعد از فروپاشی اقتصاد آلمان در پی جنگ جهانی اول، خانواده در سال ۱۹۲۳ به بالتیمور رفتند. در زبان آمریکایی، والدین بوکوفسکی او را به اسم «هِنری» صدا می‌زدند، و تلفظ نام خانوادگی‌شان را از Buk-ov-ski به Buk-cow-ski تغییر دادند. بعد از پس‌انداز پول، خانواده به حومه لس‌آنجلس رفتند، جایی که خانواده پدری بوکوفسکی زندگی می‌کردند. در دوران کودکی بوکوفسکی، پدرش اغلب بیکار بود، و به عقیده بوکوفسکی بد دهن و بد رفتار بود. بعد از فارغ‌التحصیل شدن از دبیرستان لس‌آنجلس، بوکوفسکی دو سال در دانشگاه شهر لس‌آنجلس بود و دوره‌های هنر، روزنامه‌نگاری و ادبیات را گذراند.

در ۲۳ سالگی، داستان کوتاه «عواقب یک یادداشت بلندِ مردود» بوکوفسکی در مجله داستان به چاپ رسید. دو سال بعد، داستان کوتاه «۲۰ تشکر از کاسلدان» منتشر شد. بوکوفسکی نوشتن را با جریان انتشار و رها ساختن نوشتن برای یک دهه آزاد ساخت. در طول این مدت او در لس‌آنجلس زندگی می‌کرد اما مدتی را در ایالات متحده سرگردان بود، کارهای موقتی می‌کرد و در اتاق‌های ارزان اقامت می‌کرد. در اوایل دهه ۱۹۵۰ بوکوفسکی در اداره پست لس‌آنجلس به شغل پستچی و نامه‌رسان مشغول به کار می‌شود اما بعد از دو سال و نیم آن را رها می‌کند. در ۱۹۵۵ او به خاطر زخم معده تقریباً وخیم بستری می‌شود. وی پس از ترک بیمارستان، شروع به نوشتن شعر کرد. در ۱۹۵۷ با شاعر و نویسنده «باربارا فیری» ازدواج کرد، اما آنها در سال ۱۹۵۹ از هم جدا شدند. فیری اصرار داشت که جدایی آنها هیچ ارتباطی با ادبیات ندارد، اگرچه او اغلب به صورت مشکوک می‌گفت که چیره‌دستی بوکوفسکی در شاعری است. در پی این جدایی، بوکوفسکی دوباره شراب‌خواری را از سر گرفت و به نوشتن شعر ادامه داد.

او به اداره پست لس‌آنجلس برگشت، جایی که ده سال قبل در آن کار می‌کرد. در ۱۹۶۴، یک دختر، به نام مارینا لوییس بوکوفسکی، از او و فرانس اسمیت به‌دنیا آمد. اسمیت و بوکوفسکی با هم زندگی می‌کردند ولی هرگز ازدواج نکردند. بوکوفسکی برای مدت کوتاهی در توزان اقامت کرد جایی که با «جان و جیپسی لو وب» دوست بود. «وبزهاً مجله ادبی The Outsider را منتشر می‌کردند و به‌طور خاص برخی از شعرهای بوکوفسکی را چاپ کردند. آنها از بوکوفسکی «قلب من در دست او اسیر است»(۱۹۶۳) و «صلیب در دست مرگ» را در ۱۹۶۵ منتشر کردند. جان وب هزینه چاپش را از قماربازی در لاس‌وگاس بدست می‌آورد. در این مسیر بود که دوستی بوکوفسکی و فرانس داسکی آغاز شد. آنها بحث می‌کردند و اغلب کار به زد و خورد می‌کشید. داسکی یکی از دوستان وب بود که اغلب در خانه کوچک آنها در خیابان E. Elm مهمان بود و به کارهای چاپ می‌رسید. وبزها، بوکوفسکی و داسکی مدتی را با هم در New Orleans بودند، جایی که جیپسی لو بعد از در گذشت جان وب سرانجام به آنجا برگشت.

 

در ۱۹۶۹، بعد از بستن قرار داد با انتشارات Black Sparrow Press و ناشر آن «جان مارتین» و داشتن حقوق مادام‌العمرِ ماهیانه ۱۰۰ دلار، بوکوفسکی کارش در اداره پست را رها کرد و به نوشتن حرفه‌ای تمام وقت پرداخت. او ۴۹ سالش بود. همان‌طور که در نامه‌ای در آن زمان شرح داده‌است:

 «من دو تا انتخاب دارم… در اداره پست بمونم و احمق باشم… یا بیرون از اینجا باشم و وانمود کنم که نویسنده‌ام و گرسنه باشم. من تصمیم گرفتم که گرسنه باشم.»

 کمتر از یک ماه بعد از ترک اداره پست، اولین رمانش به نام پستخانه را تمام کرد. از آنجا که بوکوفسکی به خاطر حمایت مالی مارتین و اعتمادش به او به عنوان یک نویسندهٔ نا شناخته احترام می‌گذاشت، تقریباً تمام کارهای بعدی خود را با انتشارات Black Sparrow به چاپ رساند. در ۱۹۷۶، بوکوفسکی لیندا لی بِیلی را که صاحب یک رستوران health-food بود ملاقات کرد. دو سال بعد، آن دو از شرق هالیوود، جایی که بوکوفسکی بیش از همه در آنجا زندگی کرد، به بندر «سن پدرو» و اقصی نقاط جنوب شهر لس‌آنجلس رفتند. بوکوفسکی و بِیلی در سال ۱۹۸۵ ازدواج کردند. لیندا لی بِیلی با نام سارا در رمان‌های زنان و هالیوود بوکوفسکی نام برده شده‌است.

 

بوکوفسکی در ۹ مارس ۱۹۹۴ در سن پدروی کالیفرنیا در سن ۷۳ سالگی، اندکی بعد از تمام کردن آخرین رمانش تفاله، از بیماری سرطان خون درگذشت. مراسم تدفین او بوسیله راهبان بودایی انجام شد. بر روی سنگ قبر او این عبارت خوانده می‌شود: «Don’t Try» (تلاش نکنید) به قول «لیندا لی بوکوفسکی» منظور از سنگ نوشته قبر شوهرش چیزی شبیه به این گفته است:

«اگه شما تمام وقتتان را برای تلاش کردن صرف کنید، آنگاه همه آن چیزی که انجام دادید تلاش کردن بوده. پس تلاش نکنید. فقط انجامش بدید.»

گابريل گارسيا ماركز

گابريل گارسيا ماركز

گابريل گارسيا ماركز:     “لحن و صدایی که در «صد سال تنهایی» به کار گرفتم بر پایه روشی بود که مادربزرگم در گفتن قصه‌هایش به کار می‌گرفت. او چیزهای کاملا خیال گونه را جوری بیان می‌‌کرد که واقعگرایانه‌ترین شکل ممکن را داشتند. او وقتی که قصه‌هایش را می‌گفت طرز گفتارش را تغییر نمی‌داد و با این کارش همه را مجذوب می‌کرد. آنجا بود که من کشف کردم چه باید بکنم تا خیال را باور پذیر سازم. به همان لحنی که مادربرزگم قصه‌ها را برایم بازگفته بود آنها را نوشتم.”

“گابريل گارسيا ماركز” در ششم مارس ۱۹۲۸ در دهكده ي “آراكاتاكا” در منطقه ي “سانتامارا” در کلمبیا به دنيا آمد. از آنجا كه پدر و مادر ماركز، فقير و در پي تامين معاش بودند، پدر بزرگش طبق سنت رايج آن زمان، مسئوليت پرورش او را بر عهده گرفت. وي در بین مردم کشورهای “آمریکای لاتین” با نام “گابیتو” به معناي “گابريل كوچك” مشهور است.

گابريل شيفته همنشيني و گفتگو با پدربزرگ و داستان‌هاي خرافاتي مادر بزرگش شده بود. بذر آينده شغلي‌‌ وي در جريان جنگهاي داخلي و رويداد “كشتار موز”، باورهاي سرسختانه خرافي مادر بزرگ، رفت و آمد عمه‌هاي كهنسال و دختران نامشروع پدربزرگ كاشته شد.

زماني كه او هشت ساله بود، پدربزرگش درگذشت. نابينايي مادر بزرگش هم روز به روز بيشتر مي‌شد و از اين رو، به “سوكري” رفت تا با خانواده ي خود زندگي كند؛ جايي كه پدرش به عنوان يك داروساز سرگرم كار بود.

پس از ورودش به “سوكري”، تحصيلات رسمي‌ خود را آغاز كرد. او به پانسيون شبانه روزي در “بارانونكيولا”، شهر بندري در دهانه ي رودخانه ي “ماگدالنا” فرستاده شد. در آنجا به عنوان پسري سر به زير كه شعرهاي خنده دار مي‌گفت و كاريكاتور هم مي‌كشيد، مشهور شد. اگرچه ماركز تنومند و ورزشكار نبود، بسيار جدي برخورد مي كرد و همين امر باعث شد همكلاسي هايش او را “پيرمرد” نام نهند.

در سال ۱۹۴۰ و در سن دوازده سالگي موفق شد بورس تحصيلي‌ مدرسه‌اي را كه براي دانش آموزان با استعداد در نظر گرفته شده بود، به دست آورد. مدرسه ي ‌”ليكئو ناكيونال” را “يسوعيون” اداره مي كردند و در شهر “زيپاكيورا” در سي مايلي جنوب “بوگوتا” قرار داشت.

سفرش يك هفته‌ بيشتر به درازا نكشيد و بازگشت؛ “بوگوتا” را دوست نداشت. نخستين حضورش در پايتخت كلمبيا، او را دلتنگ و غمگين ساخت، اما تجربه هاي وي به تثبيت شخصيت اش كمك كرد.

ماركز در سال ۱۹۴۱ نخستين نوشته‌هايش را در روزنامه‌ای كه مخصوص شاگردان دبيرستانی بود، منتشر کرد و در سال ۱۹۴۷ در دانشگاه “بوگوتا” به تحصيل در رشته حقوق پرداخت.

مانند بسياري از نويسندگان ديگر كه دانشگاه را تجربه كردند و آن را كوچك شمردند، گارسيا ماركز نيز متوجه شد كه علاقه‌اي به مطالعه در رشته ي دانشگاهي‌ ندارد و تبديل به كسي شده كه كاري را بر حسب وظيفه و اجبار انجام مي‌دهد. دوران سرگرداني او آغاز شد؛ كلاسهايش را ناديده گرفت و از خودش و درسهايش غفلت كرد، سوار ترامواي شهري مي‌شد و به جاي خواندن حقوق، شعر مي‌خواند.

در غذاخوريهاي ارزان غذا مي‌خورد، سيگار مي‌كشيد و همدم و همنشين همه ي چيزهاي مشكوك و مظنون آن زمان از جمله ادبيات سوسياليستي، هنرمندان گرسنه و روزنامه نگاران آتشين و جوان شد. اما از همه مهمتر روزي بود كه آن كتاب كوچك را خواند؛ زندگيش دگرگون شد و همه ي خطوط سرنوشت در دستانش، در يك نقطه متمركز شدند.

با خواندن كتابي از “كافكا” با نام “مسخ” كه او را زير و رو كرد. از اين پس، با آزمندي تمام شروع به خواندن كرد و هر چه را كه به دستش مي‌رسيد، مي‌بلعيد.

او نوشتن داستان را آغاز كرد و در كمال شگفتي،‌ نخستين داستانش با نام “سومين استعفا”، در سال ۱۹۴۶، در روزنامه ميانه‌رو “ال بوگوتا” منتشر شد. به اين ترتيب، گارسيا ماركز وارد دوران خلاقيتش گرديد و در سالهاي بعد، بيش از ده داستان براي روزنامه نوشت.

در سال ۱۹۶۵ شروع به نوشتن رمان “صد سال ‌تنهايی” کرد و آن را در سال ۱۹۶۸ به پايان رساند که به باور بيشتر منتقدان، شاهکار او به شمار می‌رود. در سال۱۹۸۲، کمیته ي انتخاب جایزه ي نوبل ادبیات در کشور سوئد، به اتفاق آرا، رمان “صد سال تنهایی” را شایسته ي دریافت جایزه شناخت و این جایزه به ماركز داده شد.

 

در پی آشنایی بهمن فرزانه – مترجم ایرانی مقیم ایتالیا- با مارکز، رمان “صد سال تنهايي” به زبان فارسی ترجمه و در ایران منتشر شد.

او تدريس مي‌كند و به همراه همسر و دو فرزندش در “مكزيكو سيتي”، “كارتاگنا”، “كيورناواسا”، “پاريس” و “بارانكبوليا” اقامت دارد و به فعاليتهاي سياسي‌ و فرهنگي مي پردازد. او دهه ي‌ ۱۹۹۰ را با انتشار رمان “ژنرال در هزارتوي خود” به پايان رساند و دو سال پس از آن هم رمان “زائر غريب” را نوشت.

او در سال ۱۹۹۴ داستانهاي اخيرش را در كتاب “عشق و شياطين ديگر” منتشر كرد. اين سير در ۱۹۹۶ با انتشار “گزارش يك آدم ربايي” ادامه يافت. كتاب اخير اثر روزنامه نگارانه‌اي بود كه دربرگيرنده ي جزييات شگرفي از تجربه هاي بي‌رحمانه ي مواد مخدر در كلمبيا است. اين بازگشت به فعاليتهاي روزنامه نگاري در ۱۹۹۹ با خريد پُر كش و قوس امتياز نشريه ي “كامبيو” پابرجا ماند.

اين نشريه ابزاري براي گارسيا ماركز شد تا به اصل خويش بازگردد. امروز “كامبيو ” پيشگام سير پيشرفت مطبوعات كلمبيا است.

در ۱۹۹۹ بيماري سرطان لنفاوي گارسيا ماركز تشخيص داده شد و تا به امروز، تحت رژيم درماني و غذايي ويژه اي قرار دارد.

وي در سال ۱۹۹۹، “مرد سال آمريکای لاتین” شناخته شد و در سال ۲۰۰۰، مردم کلمبيا با ارسال طومارهايی خواستار پذيرش رياست جمهوری کلمبيا از سوي مارکز بودند که او آن را رد كرد.

ماركز در كنار داستانهايش،‌ نوشتن خاطرات را در دستور كار خود قرار داده است. نخستين جلد از رمان او با نام “زنده ام كه روايت كنم” در سال ۲۰۰۱ منتشر شد كه بي درنگ در نخستين چاپ خود در امريكاي لاتين به فروش رفت و نخستين جلد از اين اثر، تبديل به پرفروش ترين كتاب كشورهاي اسپانيايي زبان شد. آثار زيادي از او به فارسي ترجمه شده است.

“اگر بيشتر وقت داشتم، چیزها را نه بر مبنای ارزش آنها که بر مبنای معنای آنها ارزش گذاری می کردم. کم می خوابیدم. بیشتر رؤیاپردازی می کردم، در حالیکه می‌دانستم که هر دقیقه ای که چشمانمان را میبندیم، ۶۰ ثانیه نور را از دست می‌دهیم. به رفتن ادامه می دادم آن هنگام که دیگران مانع می شوند. بیدار می ماندم آن هنگام که دیگران می خوابند. گوش می دادم هنگامی که دیگران سخن می گویند و با تمام وجود از بستنی شکلاتی لذت می‌بردم.”